
|
سر دم دار عشق ...
|
اسلام و شیطان پرستی(satanism)
در فرهنگ اسلام دنيا به منزله پلي براي آخرت قرار داده شده است يعني سعادت انسان در آخرت بستگي به نوع زندگي انسان در دنيا واهدافي است كه در آن دنبال مي كند.در قرآن كريم واژه هاي «آخرت»و«دنيا»به طور يكسان به كار رفته اند واين نشانگر اهميت اين دو در كنار يكديگر مي باشد ومكمل هم هستند به طوريكه آخرت با دنيا بدست مي آيد.دنيا بسته به نوع نگرش واستفاده انسان از آن دارد اگر دنيا را بدون آخرت ملاحظه نماييم فقط لهو ولعب وبازيست منتها در اين بازي هم برد وباخت وجود دارد اگر كسي بخواهد در بازي دنيا پيروز شود بايد آخرت را نيز در نظر داشته باشد.به تعبير قران(ايه 23 جاثيه)برخي معتقدند زندگي فقط در اين دنياست وبس.خداوند در ايه 20 شوري مي فرمايد هر كس فقط طالب دنيا باشد به او مي دهيم ولي در آخرت ديگر بهره ونصيبي ندارد.صرف نظر ازدليل شرعي وقراني با عقل نيز مي توان اين موضوع را ثابت كرد.منكر خدايي از امام صادق عليه السلام پرسيد با دليل عقلي آخرت را برايم ثابت كن.امام عليه السلام فرمود:آخرت از دوحالت بيرون نيست يا آن چيزهايي كه گفته مي شود (از حساب وكتاب و عذاب وبهشت و....)درست است يا درست نيست.در صورتي كه حقيقت داشته باشد(كه دارد) ما عمل كرده ايم ونجات خواهيم يافت ودر صورتي كه حقيقت نداشته باشد ما چيزي را از دست نداده ايم. پس در هر دو حال ما از نجات يافتگانيم.ولي اگر آن چيزي كه گفته مي شود حقيقت باشد (كه هست)شما چون عمل نكرده ايد نمي توانيد نجات بيابيد ولي اگر حقيقت نداشته باشد با ما برابر هستيد چون در يك صورت شما از زيانكاران هستيد عقل سالم حكم مي كند كه بايد جلو ضرر را بگيريد ودچار عذاب نشويد.
شيطان همان موجودي است كه وقتي بر آدم سجده نكرد واز درگاه خداوند متعال رانده شد چنين قسم ياد كرد:
اي پروردگار من چون مرا گمراه كردي من نيز در زمين(نعمت هاي مادي را)در نظر آنها جلوه مي دهم وهمه را گمراه خواهم كرد به جز بندگان پاك ومخلص تو را.(حجر ايه 38)
جالب توجه اينجاست كه شيطان تقريبا با 7(هفت)بار تاكيد اين حرف را زده است.
پس اين شيطان از اول دشمن قسم خورده ما وهمه بشربوده و هست آيا با دشمني كه قسم خورده در همه حال در فكر گمراه كردن ما باشد ودست از ما برندارد تا به راه خودش بكشاند آيا بايد از در صلح وارد شد؟؟؟؟؟
آيين شيطان پرستي دنيايي را ترسيم مي كند كه هيچ روزنه اميدي براي آن متصور نيست . به همين جهت شيطان پرستي را جهان تاريك ميگويند
شيطان : زندگي در اين دنيا بر پايه دروغ است و همه باورهاي مردم بر پايه همين دروغ شكل گرفته است ،همه عادت كرده اند دروغ بگويند ، لذا اگر حرف راست هم بزنيد كسي آن را باور نمي كند.
شيطان پرستي آييني است كه همه چيز را منفي ارائه مي دهد . شيطان پرستي معجوني است كه هر آدم گرفتاري را به وحشي گري و نفرت سوق مي دهد. كوره راه ست مسيري است كه به هيچ جا راه ندارد. بن بست است. رسما اعلام مي كنم که ما به مقصد مي رسيم. براي شيطان پرست تفهيم مي كنند جاده اي كه در آن قرار دارد پر از خط كشي هاي در هم وبر هم است. و او در يافتن راه خروج تا سر حد جنون و ديوانگي پيش مي رود و سر انجام مطمئن مي شود
راه بازگشتي وجود ندارد.وبايد با ما بماني تا آخر مرگ\.
همه اين حرفها عملها وعكس العملها روزي نتيجه خواهد داد. روزي كه همه خلق در آن جمع خواهند شد وگفتگويي جالب ميان شيطان وپيروان شيطان صورت خواهد گرفت اين گفتگو در آيه 21 به بعد سوره مباركه ابراهيم چنين بيان شده است:
و چون كار به پايان رسد(به حسابها رسيدگي شود واهل بهشت ودوزخ جدا شوند)شيطان (براي نكوهش وتمسخر كافران وپيروان خود)مي گويد:«خدا به شما به راستي وحق وعده داد ومن به شما وعده دادم وخلاف كردم من بر شما تسلطي نداشتم جز اينكه شما را دعوت كردم واجابتم نموديد پس (امروز اي ابلهاني كه سخن مرا بي دليل پذيرفتيد)مرا ملامت نكنيد بلكه خود را ملامت كنيد كه امروز من نه فرياد رس شما هستم ونه شما مي توانيد فرياد رس من باشيد من آنچه پيش از اين مرا شريك مي دانستيد كافرم در ادامه قران مي فرمايد:اري در آن روز ستمكاران را عذابي دردناك خواهد بود.
در طی 25 سال گذشته به دنبال روی آوردن مردم به سوی معنویات و به منظورجلوگیری ازگرایش مردم به سوی ادیان الهی 2500 فرقه جدید ساخته شده است كه با یك حساب سرانگشتی یعنی تقریبا هفته ای 2 فرقه !یكی از این فرقه ها كه خود دارای اشكال مختلفی است شیطان پرستی میباشد كه نزدیكی بسیار زیادی با جادوگری –witchcraft – دارد كه جوانان بسیاری را به دنبال خود كشانده است و بیشتر از همه خود را در غالب گروههای موسیقی به جوامع معرفی كرده است . گذشته از اعتقادات شیطان پرستی، این گروه دارای سمبل ها و نشانه هایی است حتما همه ما با آنها برخورد داشته ایم بد نیست تا معنی برخی از این علائم را بدانیم:
Inverted Pentagram
(پنج ضلعي وارونه): نشانه ستاره صبح ، نامي که به شيطان تعلق دارد. اين علامت در مراسم هاي مخفيانه ( کابالا ) و جادوگري برای احضار ارواح شيطاني استفاده ميشود. اين علامت را شيطان پرستان با دو ضلع در بالا و ملحدان با يک ضلع در بالا استفاده ميکنند. در هر حال اين علامت نشانه شيطان است و مهم نيست که يک نوک ضلع آن بالا باشد يا هر دوي آنها و يا دور آن دايره اي کشيده شده باشد يا خير در هر حال اين علامت شيطان است.
Baphomet
ديو بافومت: علامت شيطان پرستي. خداي شيطاني و سمبل شيطان. ممکن است اين علامت به شکل جواهرات ديده شود.
666
: علامت انسان ، نشانه جانور (هيولا) – مکاشفات 13:18 « ... پس هركس حكمت دارد عدد وحش را بشمارد ، زیرا كه عدد انسان است و عددش 666 است»
: سمبل باروري و شهوات در انسانها. روح شهوت قدرت اين جمع زنان / مردان مي باشد.
(صليب شکسته يا چرخ خورشيد): يک علامت مذهبي باستاني است که سالها قبل از قدرت گرفتن هيتلر به کار ميرفت. اين علامت در کتيبه هاي بودايي و مقبره هاي سلتي و يوناني استفاده ميشده. در آيين پرستش خورشيد ، اين علامت به نظر مي رسد نشانه مسير حرکت خورشيد در آسمان باشد.
All Seeing Eye
(چشمي که به همه جا مي نگرد): آنها معتقدند که اين چشم لوسيفر (شيطان) است و کسي که قدرت کنترل آن را دارد بر تمام دارايي ها حکومت ميکند. اين علامت در پيشگويي ها به کار ميرود. جادوها ، نفرين ها ، کنترل هاي روحي و تمامي انحرافات تحت اين علامت کار ميکنند. اين علامت روشنفکران است . به پول رايج ايالات متحده نگاهي بيندازيد .اين علامت اساس نظم نوين جهاني است.
صليب وارونه: نشانه استهزاء و رد کردن مسيح ميباشد. گردنبندهاي آن توسط شیطان پرستان زيادي به کار ميرود. اين علامت را ميتوان همراه خواننده هاي راک و روي آلبوم هاي آنها ديد.
اين علامت به معناي از بين بردن تمام قوانين ميباشد. به عبارت ديگر " هرچه تخريب کننده است تو انجام بده " يعني همان قانون شيطان پرستي . اين علامت توسط پانک ها هوي متالها و راک ها به کار ميرود.
تبر رو به بالا علامت عدالت روم قديم بوده است که علامت واژگون شده آن نشانه ضدعدالت يا شورش و طغيان ميباشد. فمنيست ها از دو تبر رو به بالا به معني مادر سالاري باستاني استفاده مينمايند.
عدد 666 از ديگر نمادهاي شيطان پرستان است:
يک سمبل با عنوان " شماره تلفن شيطان " توسط گروههاي هوي متال وارد ايران اسلامي شده اما در حقيقت علامت انسان و نشانه جانور در ميان شيطانپرستان تلقي ميشود و براساس مکاشافات 13:18 " ... پس هر کس حکمت دارد عدد وحش را بشمارد ،زيرا که عدد انسان است و عددش 666 است . " از سالها پيش تاکنون اين عدد با اشکال مختلف بر روي ديوارهاي شهرهاي بزرگ کشور مشاهده ميشد.
به نام خداي پاکي
در چند مقاله قصد دارم موضوع رواج شديد شيطان پرستي و اصلا چرا شيطان پرستي اينقدر رواج پيدا کرده
مطالب درسي بگيريد و متوجه مزخرف بودن اين عقايد بشين و بايد عرض کنم اين مطالب فقط براي نفي
اين مدل عقايد مي باشد که اميدوارم استفاده سوء از اين چند مقاله نشه پس فرض مکنيم که شما
شعور ديني بالايي داريد
موسيقي شيطاني
استفاده از موسيقي مهمترين ابزار اين فرقه در جهت تحت تبليغ عقايد خود و نيز تحت تاثير قرار دادن
جامعه به خصوص قشر جوان مي باشد.
هستند
تبليغ افعال شيطاني مي پردازند.
با توجه به وفور موسيقي هاي مبلغ اين گروه ها در ايران و رويکرد برخي جوانان بي اطلاع به اين نوع
موسيقي و حتي چاپ کتاب حاوي متن اين موسيقي ها و سرمايه گذاري زياد دشمن در اين باره
بررسي و تحقيق پيراون اين موضوع و اطلاع رساني و آگاهي افکار عمومي امري ضروري به نظر مي رسد.
در حال حاضر گروه متال با قديمي شدن علاقه به رپ در ايران، طرفداران بيشتري را به خود جذب
نموده است.سعي مي شود در اين مقاله به بررسي برخي از اين موسيقي هاي شيطاني و شيطان پرستي پرداخت.
تاريخچه:
RAP، فرهنگي که خصوصا به جوانان سياه و اقشار تحتاني در جوامع غرب تعلق دارد، از آمريکا
سرچشمه گرفته و شورشگران سراسر جهان را تحت تاثير قرار داده است موسيقي RAP از تکامل
اشکال ديگري از موسيقي سياهان در محله هاي فقيرنشين برانکس نيويورک و تا حدودي هارلم
شکل گرفته است. اين محلات، نقطه تمرکز گروههائي از سياهان است که سالها پيش تحت شرايط
فلاکت بار اقتصادي مجبور به مهاجرت از ايالات جنوبي به شهرهاي بزرگ نظير نيويورک شدند.
اواخر دهه 1960 ، وقتي که آمريکا زير ضربه مبارزات انقلابي در کشورهاي تحت سلطه اش خصوصا
ويتنام، قرار داشت و انقلاب چين نيز بر شورشگران و انقلابيون در ايالات متحده تاثير نهاده بود
در شهرهاي بزرگ آمريکا تضادهاي طبقاتي ميان سياه با بورژوازي امپرياليستي و پايه هاي اجتماعيش
حدت و شدتي فوق العاده يافته بود. بين محلات فقير نشين سياه باساير نقاط شهر نيويورک، چيزي
شبيه به خط مرزي وجود داشت. خط مرزي شاهد درگيري ميان دسته هاي متشکل سفيدهاي
نژاد پرست و پليس از يک طرف با گروه هاي بزرگ . متشکل جوانان سياه بود. گروه هاي RAP
از دل همين تشکلات شورشي سياه شکل گرفت.
در اينجا قسمتي از نخستين ترانه RAP اعتراضي که از معروفيتي بين المللي برخوردار گشته و "پيام"
نام دارد را ميخوانيم. اين ترانه از آثار " گرند مستر فلش " و گروه " فوريوس فايو " است. اين
ترانه حکايت شرايط نابسامان طبقه هاي فقير نشين جامعه است.
چرا که قصد جانم را کرده اند مرا حل ندهيد، ديگر جان به لبم رسيده مي کوشم به سيم اخر نزنم
اينجا درست مثل يک جنگل است و بعضي وقتها تعجب ميکنم که چگونه مي توان جان سالم بدر برد.
در همان سالهاي نخستين شکل گيري رپ با دخالتهاي قدرتمندان، هدفهاي سياسي و اجتماعي
گروه هاي سياه پوست، دستخوش نوعي تحريف گرديده و در نتيجه به ابزاري در دست سياستمداران
و صيهيونيسم تبديل شدند.
در طول مدتي که رپ شکل گرفت، عناوين مختلفي از اين نوع موسيقي توسط موزيسين ها به وجود
آمد که با پيوستن خوانندگان معروفي به اين گروه موسيقي رپ طرفداران زيادي را به خود جلب و جذب نمود.
آن رپ نسبت به گروه هاي ديگر طرفداران بيشتري دارد و جوانان علاقمند به موسيقي آن گوش مي دهند
و بر اساس مدلهايي که آنها به آنها القاء ميشود، لباس مي پوشند و آرايشهاي ظاهري رپ را برميگزينند.
شلوارهايي که پاچه گشاد آن بر روي زمين کشيده مي شود، مانتوهايي با آستين هاي بلند، موهايي
روغن زده و چسبيده بر سر، عينکهاي دودي با قالب فلزي، خط ريش پايين تر از گوش پسران و
روسريهاي کوچک و معمولا سفيد رنگ دختران، ويژگي ظاهري گروه رپ است.
برخي از گروه هاي زير مجموعه رپ عبارتند از:
ASE OF BASE : که در سبک موسيقي پاپ از اسل 1988 در آمريکا و اروپا برنامه اجرا مي کنند
که اعضاي اين گروه چهار خواننده سياه پوست هستند که عموما محور اشعارشان پيرامون عشق و روابط
آزاد غير اخلاقي مي باشد.
NEW KINDS OF THE BLACK : که از سال 1987 برنامه اجرا ميکنند، آهنگهاي آنها بسيار
تند و با مضاميني درباره عشق و زندگي اجرا مي شوند. خوانندگاني بنامهاي کوئين و جيمي به همراه
دو سياه پوست ديگر که همگي هم جنس باز
موسيقي متال
موسيقي متال داراي زير مجموعه هاي زيادي است که برخي از انان جر مهمترين گروه هاي
شيطان پرست محسوب مي شوند مانند هوي متال و بلک متال و .....
Black Metal : بلک متال در نروژ از زماني پديد آمد که نئو وايکينگ هاي نروژ در جستجوي
راه و وسيله اي براي نابود کردن مسيحيت در نروژ و بعد در تمام دنيا بودند و در اين راه انسانهاي
بسياري کشتند و کليساهاي زيادي را اتش زدند و بلک متال را تا نهايت نواختند تا شايد خداي
تاريک ها باز گردد.
موسيقي که سخن از دنياي تاريک سرد و بي روح را بيان مي کند سبکي مملو از خشونت مرگ و کشتار
مرگ، پگانه حقيقتي است که راه فراري از آن نيست. ايده مرگ در نزد شيطان پرستان به دو دسته
بسيار عمده تقسيم مي شوند.
دسته اول : کساني که خودآگاهانه مرگ و ماندن در جهنم را ترجيح مي دهند.
دسته دوم: کساني که منکر مرگ مي شوند و بر اين گمانند که پرستش شيطان کفايت مي کند تا او آنان
را از چنگال مرگ رهائي بخشد و عمري جاودان نصيب انان گرداند.
از اين مکان دسته اول خطرناکترند زيرا اگاهانه به جنگي نامقدس در برابر خداوند روي مي آورند.
جنگي که مي دانند در آخر به شعله هاي اتش ختم مي شود. آنان گناه را زينت دروني انسان تصور
مي کنند. به مرحله اي مي رسند که ديگر گناه براي زندگي آنان از آب . نان نيز ضروري تر مي شود
تا درجه اي که ديگر چيزي جر گناه نمي بينند. گناه، گناه، گناه .
به هرگناهي دست مي زنند. ربا، قتل، دروغ، تهمت، دزدي، شرب خمر، هتاکي به مقدسات و مومنين،
اعمال منافي عفت
تعداد زيادي ديگر سبک متال وجود دارد که هر کدام داراي خصوصيت خاص خود هستند اما
وجه اشتراکي بسياري از آنان عبارت از رواج خشونت و فحشا با توجه به آنچه ذکر شد که
بيانگر بخشي از فرهنگ غرب و در راس آن آمريکا است آيا اين سخن پرزيدنت بوش که :
ارزشها و موضوعات مورد علاقه آمريکا براي هر کسي و در هر جامعه اي درست و مفيد است!....
و آيا اين سخن ديگر معنايي دارد که:
اهداف آمريکا برقراري صلح ، تداوم آزادي و رساندن به سعادت و خوشبختي است!
ولي معني اين سخن توماس فرمن تحليلگر سياسي آمريکا که مي گويد:
جنگ با اين دشمن ( اسلام ) با ارتش ممکن نيست بلکه بايد در مدارس، مساجد و کليساها و معابد
به رويارويي با ان پرداخت و اين راه جز با همکاري روحانيون، کشيشان و راهيان نمي توان به
پيروزي دست يافت.
منبع:
وب سايتهاي پيرامون شيطان پرستي و موسيقي شيطاني براي اينکه سوء استفاده نشه نام نبردم


اعوذ باالله من الشيطان الرجيم
انما ذلكم الشيطان يخوف اولياء فلا تخافوهم وخافون ان كنتم مومنين
((در واقع اين شيطان است كه دوستانش را مي ترساند پس اگر مومنيد از آن نترسيد و از من بترسيد.))
(سوره مباركه آل عمران آيه 176)
نخستين گام بزرگنمايي قدرت شيطان است. ترس از قدرت شيطان مقدمه شيطانپرستي است و هر كه از شيطان در هراس باشد در حقيقت بندگي او را گردن نهاده است. راز غلبه بر شيطان نترسيدن از اوست و غرب با ترساندن مخاطبين خود از شيطان در حقيقت پرستش خود را رواج ميدهد!

معني شيطان پرستي:
شيطان پرستي به معني پرستش شيطان به عنوان قدرت برتر ،حتي بسيار قويتر از نيروهاي خوب دنيوي همچون خدا است. درفرقه شيطان پرستي ،شيطان به عنوان مظهر و سمبل قدرت وحاكميت بر روي زمين است.قدرتي كه به عنوان برترين قدرت دو جهان مورد توجه و پرستش قرار دارد و اين دنيايي را كه به عنوان دوزخ برشمرده مي شود را قانونمند كند.و در نهايت معناي شيطان پرستي ؛ پرستش قدرت پليدي و قدرتمند است .

فرقه شيطانپرستان
فراماسونها احياكننده جادوگري و شيطانپرستي در قاره اروپا در قرنشانزدهم ميلادي ميباشند. گسترش سريع جادوگري و شيطانپرستي دراروپا در آن دوران مخصوصاً در بين زنان سبب شد تا در قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي در اروپا در جنبش پاكسازي جادوگري و شيطانپرستي بيش از شصت هزار نفر از جادوگران كه اكثر آنها زن بودند، اعدام شوند.از سويي كليسا با اسم مبارزه با خرافات وبه ويژه سحر و جادو به تفتيش عقايد پرداخت منشور كليسا بر اين اساس بود كه:((بسياري از مسيحيان دور افتاده از اصالت آيين ،با اتحاد شيطاني ابليسان برقرار كرده و با توجه به سحر و جادو و لعن و ساير فنون شيطاني ،زيانهاي غم انگيزي به مردان ،زنان و كودكان و حتي حيوانات وارد ساخته اند …))

((در نتيجه بر انگيختن حس لجبازي مردم به وسيله محاكم تفتيش و چه علل ديگر،عده كساني كه خود را جادوگر مي دانستند سريعا رو به افزايش نهاد، مخصوصا در ايتاليا مجاور آلپ ،ساحري از حيث ماهيت و مقياس به صورت يك بيماري ساري در آمد به گزارش مشهوري 25 هزار تن در جلگه اي نزديكبرشا در يك شنبه بازار جادوگران حضور يافتند))
در اوائل قرن نوزدهم بعضي از اشراف انگلستان ـ كه عضو گروه فراماسونري (Ordo Temple Orientis) بودند ـ به رهبري سرفرانسيس داشود، گروه شيطانپرستان به نام باشگاه آتش جهنم را در شهر لندن تأسيس نمودند و از اوائل قرن نوزدهم شهر لندن مركز شيطانپرستان در اروپا گرديد. استفاده از مواد مخدر و انجام مراسم مبتذل جنسي، فعاليت اصلياين گروههاي شيطانپرست را تشكيل ميداد.در دهه 1960 م شيطانپرستي توسط سرمايهداران يهود مورد حمايت قرار گرفت و چند گروه شيطانپرست در انگلستان و ايالات متحده آمريكا به وجود آمد كه معروفترين آنها تشكيل «كليساي شيطان» در شهر سانفرانسيسكو ميباشد.
انجيل شيطاني و كليساي شيطان (Satanic Bible & Church Of Satan) :
انجيل شيطاني كتابيست كه شيطان پرستان از آن براي عبادت خود و همچنين استفاده در مراسم خود استفاده ميكنند . اين كتاب شاملكلمات عبري و يوناني و انگليسي است شامل اسامي شيطان و دعوت از او براي قدرت دادن به شيطان پرستان است . در اين كتاب بسياري از دعاهاي آن بر خلاف دعاهاي مسيحيت و انجيل است و همچنين بسياري از شعائر آن براي قدر نهادن به عظمت و قدرت شيطان به عنوان قدرت مطلق است . كليساي شيطان پرستي در قرون وسطا به عنوان مكاني براي انجام مراسم شيطان پرستي استفاده ميشد و جايي بود كه در آن تنها و تنها محل قرارهاي شيطان پرستان قديمي و انجام مراسم خود در آن بود . اما امروزه كليساي شيطان پرستي محلي است برايعبادت شيطان پرستان كه اكثرا به صورت زير زميني به كار خود ادامه مي دهند و در شيطان پرستي جديد اين مكان به نام كليساي شيطانبراي انجام مراسم ارضاي جنسي مورد استفاده قرار مي گرفت كهاكنون محليست براي انجام اكثر مراسم شيطان پرستي جديد .

افكار شيطان پرستان
افكار شيطان پرستان :شيطان پرستي دنيايي را ترسيم مي كند كه هيچروزنه اميدي براي آن متصور نيست . به همين جهت شيطان پرستي را جهان تاريك مي گويند. شيطان پرستي :حقيقتي را جستجو مي كند كهدر اين جهان يافت نمي شود . خود كشي توجيهي اينگونه دارد : اگر بپرسي چرا خودت را مي كشي ؟ مي خواهم به حقيقت برسم و حقيقت دراين دنيا به دست نمي آيد . شيطان : زندگي در اين دنيا بر پايه دروغ است و همه باورهاي مردم بر پايه همين دروغ شكل گرفته است ، همه عادت كرده اند دروغ بگويند ، لذا اگر حرف راست هم بزنيد كسي آن را باورنمي كند .شيطان پرستي آييني است كه همه چيز را منفي ارائه مي دهد . آدم عمر شب را بلند مي داند .ما حتي خورشيد را مانع از تابش نور مي پنداريم . ما همه چيز را منفي مي خواهنيم ، اگر به باغ سيب برويم همه سيب ها را كال مي بينم و اگر به تئاتر برويم همه بازيگر ها را لال مي پنداريم. شيطان پرستي: معجوني است كه هر آدم گرفتاري را به وحشي گري و نفرت سوق مي دهد. كوره راه است مسيري است كه به هيچ جا راه ندارد. بن بست است. رسما اعلام مي كنم كه ما به مقصد نميرسيم. براي شيطان پرست تفهيم مي كنند جاده اي كه در آن قرار دارد پر از خط كشي هاي در هم و بر هم است.و او دريافتن راه خروج تا سر حد جنون و ديوانگي پيش مي رود و سر انجام مطمئن مي شود راه بازگشتي وجود ندارد.وبايد با ما بماني تا آخر مرگامروز ديگر صليب هاي وارونه ، ستاره پنج پر، 666، صورتهاي نقاشي شده، ماسكهاي حيوانات درنده شاخ دار ، برهنه پوشي ... تنها نشانه ها و سمبل هاي شيطان پرستي نيست.عمده ترين نشانه شيطان پرستي را در تجاوز و قتل به ويژه در تجاوز به كودكان و نوجوانان به همراه قتل آنان بايد ديد.يكي از ابزار اين فرقه در جهت تبليغ و ترويج افكار شيطاني موسيقي است.كه سعي در تخريب ارزشها و باورها در سطح دنيا دارد .شيطان پرست ها موظفند هميشه خشم و نفرت خود را نسبت به مسيح و ساير مقدسات علام كنند.و معمولا اين مضامين را در متن اشعار موسيقي هاي كه خاص اين گروهها مي باشد اعلام ميكنند.موسيقي هايي همچون رپ يا موسيقي هوي متال با زير مجموع هايش همچون گروه درياي سرخ ،گروه قاتل ،گروه دختران RAS ، گروه كيس KISSو…و متاسفانه شاهد هستيم كه گاه علامتهاي اين گروه هاي فاسد روي برخي محصولات همچون كلاسور نقشبسته و صاحب آن نيز هيچ اطلاعي از عقايد اين گروه ها ندارد مانند لكه خون پاشيده شده كه متعلق به گروه نهيليستي (پوچ گرا )كيس مي باشد ويا جوز چاپ براي گتابهاي هوي متال و اشعار آنان در چند سال گذشته توسط وزارت ارشاد كه زمينه تبليغ اين گروه ها را فراهم ساخته و لازم است در اين زمينه با اطلاع رساني افكار عمومي و بهخصوص قشر جوان را از عواقبافكار اين گروه ها مطلع ساخت.
مرا در تابوت سياهي بگذاريدتا همه بدانند سياه بخت بوده ام
دستان مرا باز بگزاريد تا همگان بدانند دست خالي از دنيا رفتم.
موهايم را اشفته بگزاريد تا همگان بدانند دست نوازش برسرم کشيده نشده است.
چشمانم رامرا باز بگزاريد تا همگان بدانند چشم انتظار از دنيارفته ام.
بروي قلبم تکه يخي بگذاريد که با اولين طلوع خورشيد اب شود و به جاي مادرم برايم گريه کند.
دهانم را باز بگزاريد بدين سان همگان بدانند بزرگتريت فريادم سکوت بوده است.
بر سنگ مزارم بنويسيد:
که آشفته دلي بود در اين خلوت خاموش-او زادهء غم بود و ز غم هاي جهان گشته فراموش
...وسلام... ![]()

چه لغت بیمناک و شوراگزی است! از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از دل میبرد تیرگی و افسردگی آورده هزار گونه اندیشه های پریشان از جلو چشم می گذراند.
زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود میمیرند: سنگها گیاهها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار میشده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار میگردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بیپایان دنبال میکند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر میگیرد: خورشید پرتو افشانی میکند نسیم میوزد گلها هوا را خوشبو میگردانند پرندگان نغمه سرایی میکنند همه جنبندگان به جوش و خروش میآیند.
آسمان لبخند میزند زمین میپروراند مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو میکنند... .
مرگ همه هستی را به یک چشم نگریسته و سرنوشت آنها را یکسان میکند: نه توانگر میشناسد نه گدا نه پستی نه بلندی و در مغاک تیره آدمیزاد گیاه و جانور را در پهلوی یکدیگر میخواباند تنها در گورستان است که خونخواران و دژخیمان از بیداد گری خود دست میکشند بیگناهان شکنجه نمیشوند نه ستمگر است نه ستمدیده بزرگ و کوچک در خواب شیرینی غنودهاند. چه خواب آرام و گوارای که روی بامداد را نمیبینند داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمیشنوند. بهترین پناهی است برای دردها غمها رنج ها و بیدادگری های زندگانی آتش شرربار هوی و هوس خاموش میشود همه این جنگ و جدال کشتارها و زندگی ها کشمکشها و خودستانی های آدمیزاد در سینه خاک تاریک و سرما و تنگنای گور فروکش کرده آرام میگیرد.
اگر مرگ نبود همه آرزویش را میکردند فریاد های ناامدی به آسمان بلند میشد به طبیعت نفرین میفرستادند. اگر زندگانی سپری نمیشد چقدر تلخ و ترسناک بود.
هنگامی که آزمایش سخت و دشوار زندگانی چراغ های فریبنده جوانی را خاموش کرده سرچشمه مهربانی خشک شده سردی تاریکی و زشتی گریبانگیر میگردد اوست که چاره میبخشد اوست که اندام خمیده سیمای پرچین تن رنجور را در خوابگاه آسایش مینهد.
ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته آن را از دوش برمیداری. سیه روز تیره بخت سرگردان را سر و سامان میدهی تو نوشداروی ماتمزدگی و ناامیدی میباشی دیده سرشک بار را خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز توفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند تو زندگانی تلخ زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکند تو هستی که به دون پروری فرومایگی خودپسندی چشمتنگی و آز آدمیزاد خندیده پرده به روی کارهای ناشایسته او میگسترانی.
کیست که شراب شرنگ آگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته! چرا از تو بیم و هراس دارد؟ چرا به تو نارو و بهتان میزند؟ تو پرتو درخشانی اما تاریکیت میپندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به روی نا امیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی میرهانی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری...
صادق هدایت


ولی من از خدا می خواهم مرا بکشد چون می خواهم در جهنم خود بسوزم وبسازم.



یادمان باشد دل یکی است ... تمامش را فدای یکی کنیم..
تحـــــمل تـــنهایی بهتـــــــر از گـــــــدایی محــــــــبت است...


برای دیدن بقیه عکس ها برو به ادامه مطالب
![]()
آنقدربا گذشت بودی که از من هم گذشتی ! واقعا نمونه ای...
خيلي وقت بود مي خواستم راجب خودكشي مطلبي بنويسم ولي همش عقب مي افتاد. خوب اگر مي توانستم خودكشي كنم و بعد قيافه اطرافيانم را ببينم شايد در آن صورت به زحمتش مي ارزيد ولي خاك تاريك و تابوت ضخيم و از وراي كفن چيزي ديده نمي شود شايد بگويد با چشم روح البته اگه روحي باشد و اگر چشمي داشته باشد براي همين اطميناني در كار نيست هرگز اطمينان در كار نيست وگرنه راه نجاتي وجود داشت بالاخره انسان كاري كند كه جدي بگيرندش .مردم از انگيزه هاي شما و صداقت شما و اهميت رنجهايتان جز با مرگ شما متقاعد نمي شوند. تا وقتي زنده اي وضع شما برايشان مشكوك است فقط شايسته ترديد آنها هستيد پس بنابراين اگر تنها اين يقين وجود داشت كه از تماشاي نمايش مستفيض شد آن وقت به زحمتش مي ارزيد . ولي شما خود را مي كشيد و چه حاصل كه حرف شما را باور كنند يا نكنند انجا نيستيد تا تعجب يا ندامتشان را كه گذشته از آن ديري هم نمي پايد بپذيريدو عاقبت بر وفق آرزوي كه همه كس دارد در تشييع جنازه خود حضور يابيد.براي اينكه وضع شما ديگر مشكوك نباشد اصلا بايد كه ديگر وجود نداشته باشيد. آه دوستان ما از نظر قوه ابداع چقدر فقيرند هميشه خيال مي كنند كه شخص به يك دليل خودكشي مي كند ولي به خوبي مي توان به دو دليل دست به خودكشي زد اين در مغزشان فرو نمي رود بنابراين چه سود از اينكه انسان با اراده خد بميرد و خود را قرباني تصوری کند که می خواهد از خویش باقی گذارد و قتی بمیرد فرصت را غنیمت می شمرند تا برای عمل شما انگیزه های احمقانه بیابند. و اینکه میان فراموش شدن و یا مورد تمسخر یا بهره برداری قرار گرفتن یکی را انتخاب کند اما اینکه کسی اندیشه واقعی آنها را درک کند هرگز شاید بنظرتان منطقی نمی آید ولی بحث بر سر این نیست که منطقی باشیم بحث در این است که از میان آن آهسته بلغزیم و مخصوصا نمی گویم که از کیفر بر کنار مانیم زیرا کیفر بدون داوری تحمل پذیر است . وانگهی اسمی دارد که بیگناهی ما را تضمین می کند شاید بگید بدبختی نه بر عکس بحث در این است که رشته داوری را ببریم . از اینکه پیوسته بر ما داوری کنند بی آنکه هرگز حکمی صادر شود بر کنار مانیم هر کدام می خواهیم به هر قیمتی است بیگناه باشیم به شما گفتم موضوع اساسی این است که رشته داوری بریده شود ولی چون بریدن رشته داوری دشوار است.و اینکه شخص هم تحسین و هم اغماض دیگران را نسبت به طبیعت خویش جلب کند.بنظر شما چرا همه می خواهند ثروتمند شوند ؟ دلیلش را از خودتون پرسیده اید ؟ برای اعمال قدرت البته اما مخصوصا برای آنکه ثروت انسان را از محاکمه فوری در امان می دارد شما را از انبوه جمعیت مترو به در می برد تا در اتاقک نیکل اندود اتومبیل محبوس کند شما را را در میان باغهای وسیع که محافظت می شوند و واگن هایی که تختخواب دارند و اتاقهای مجلل کشتی از دیگران مجزا می کند دوستان عزیز ثروت هنوز حکم برائت نیست اما تعلیق حکم محکومیت است.من همیشه با حیرت به این موجودات عجیب که برای پول می مردند یا برای از دست دادن مقام مایوس می شدند و با حالتی تبختر آمیز خود را برای خوشبختی خانواده فدا می کردند می نگریستم من وضع این رفیقم را بهتر درک می کردم که به سرش زد سیگار نکشد و به نیروی اراده هم موفق شد یک روز صبح روزنامه را باز کرد و از اثرات و آثار مخرب بمب هیدروژنی مطلع شد .بدون معطلی به دکان سیگار فروشی رفت. البته من هم گلهی وانمود می کردم که زندگی را جدی تلقی می کنم اما خیلی زود همین جدی بودن به نظرم پوچ و محمل می آمد و فقط ایفای نقش خودم را تا آنجا که می توانستم به خوبی ادامه می دادم . ولی می دانید ما خویشتن داریم کثافت ما را متظاهر کرده است .هر افراطی نیروی زندگی و در نتیجه درد و رنج را کاهش می دهد . عیاشی بر خلاف آنچه تصور می کنند هیچ گونه لجام گسیختگی و آشوبگری ندارد فقط خوابی طولانی است.شما به این نکته توجه کرده اید مردانی که حقیقتا از حسادت رنج می برند بیشتر از هر چیز تعجیل دارند تا زنی که تصور می کنند به آنها خیانت کرده است همخوابه شوند البته می خواهند یک بار دیگر اطمینان یابند که گنج گرانبهایشان هنوز به آنها تعلق دارد به اصطلاح می خواهد آن را تملک کنند. حسادت جسمانی مولود قوه تخیل و در عین حال نتیجه قضاوت شخص به خویش است. انسان افکار رذیلانه ای را که خود در چنین شرایطی داشته است به رقیب نسبت می دهد. افراط در کامجویی تخیل را همچون نیروی قظاوت ضعیف می کند آنگاه درد و رنج همراه نیروی مردانگی به خواب می رود و خواب هر دو به یک اندازه می پاید .می بایست سر تسلیم فرود آورد و به مجرمیت خویش اعتراف کرد می بایست در فراموشخانه زیست. شما آن دخمه را که به شکل زیر زمینی می ساختند و در قرون وسطی می نامیدند نمی شناسید. معمولا شما را برای همه عمر در آنجا فراموش می کردند. وجه تمایز این دخمه از دخمه های دیگر در اندازه ماهرانه آن بود ارتفاعش آن قدر نبود که زندانی بتواند بایستد عرضش هم آنقدر نبود که بتواند بخوابد می بایست از ایستادن و خفتن دست بشوید و به حال خمیده زندگی کرد. خواب سقوط کردن بود و بیداری مچاله شدن همه روزه محکوم از طریق فشار ساکنی که مفاصلش را خشک می کرد. می آموخت که تقصیر کار است و بیگناهی در آن است که بتواند به شادمانی کش و قوس آید. شاید بگوید که می توان در چنین دخمه ای زندگی کرد و بیگناه بود احتمالش کم است. والا پای استدلال من لنگ می شود فرضیه ای است که یک لحظه هم حاضر نیستم به چند و چون آن بپردازم به علاوه ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کسی را تایید کنیم در صورتی که می توانیم مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسان گواهی است بر جنایت همه انسانهای دیگر این است ایمان من...باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند به خطا می روند برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خدا نیست. همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند. شما از روز داوری الهی سخن می گویید اجازه بدهید با كمال احترام به اين حرف بخندم . من به دون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم من چيز را ديدم ام كه به مراتب از آن سخت تر است من داوري آدميان را ديدم ام براي اينها قرائن مخففه وجود ندارد. حتي نيت خير به پاي جنايت گذاشته مي شود مذهب را بيشتر به صورت تشكيلات مفصلي مي بينم كه كارش شستن و سفيد كردن است به علاوه همين طور هم بوده اما براي مدت كوتاهي. همه نادان و ابلهيم همه تنبيه شده ايم بر خود آب دهان بيفكنيم و پيش به سوي فراموشخانه بشتابيم تا ببينيم چه كس زودتر آب دهان مي افكند همين.در انتظار داوري روز قيامت نمانيد اين داوري همه روزه روي مي دهد شيد بدانيد كه در شهر هلند يكي از خانه هايي كه دكارت رادر خود جاي داده بود چه شده است ؟ آسايشگاه ديوانگان بله جنون و شكنجه به صورت همگاني در آمده است طبيعتا ما هم ناگزير كه در اين بازي شركت كنيم . شما ملتفت شده ايد كه من به هيچ چيز ابقا نمي كنم بنابراين ما چون همه داوريم پس هريك در مقابل ديگري تقصير كاريم همه به شيوه رذيلانه اي خود مسيحيم و بي آنكه خود بدانيم يك يه يك مصلوب شده ايم وقتی در خانه تنهایی و خستگی هم به آن اضافه شود انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد من هم در چنین وضعیتی هستم به صحرایی از سنگ و مه و آبهای گندیده پناه آوردم ام پیامبری تهی برای دورانی حقیر الیاسی به دون مسیح اشباع شده از تب و الکل و دود تکیه زده بر این در موریانه زده انگشت به سوی آسمانی ابری بلند کرده در حالی که بر مردمانی بدون قانون لعنت می فرستم. بله آنها تحمل قضاوت را ندارند ولی بالاترین عذابهای بشر این است که بدون قانون محاکمه شود و ما همه به این عذاب گرفتاریم
خارج از خرابه های روزگاری جن زده
شهر سقوط کرده است مرده های زنده
بی مرگی دروغی ابدی
اعصاری دور و غریب مرگ مرگ
خشکیده شدن سلامت عقلت
رویارویی با آنچه نباید باشد
یکی از دوستان من مردم را به سه دسته تقسیم می کرد کسانی که ترجیح می دهند هیچ گونه سر نهان نداشته باشند تا اینکه مجبور شوند دذوغ بگویند. کسانی که دروغ گفتن را به به این ترجیح می دهند که هیچ گونه سر نهان نداشته باشند. و کسانی که دروغ و سر نهان هر دو را دوست می دارند من می گذارم تا شما هر کدام که به من بهتر می برازد انتخاب کنید وانگهی چه اهمیتی دارد؟ آیا دروغ سر انجام انسان را به راه حقیقت نمی کشاند؟ و صحبت های من خواه دروغ و خواه راست آیا همه آنها معنای واحدی ندارد ؟ پس چه باک که نادرست باشند اگر چنانچه در هر دو مورد بر آنچه من بوده ام و بر آن چه من هستم دلالت کنند؟ گاه تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید از کسی که راست می گوید آسان تر است به هر صورت هر طور می خواهید حساب کنید با این همه من گریه نمی کنم گاه انسان سرگردان می شود به بدیهیات شک می کند حتی وقتی که به اسرار زندگی لذت بخشی پی برده باشد راه حل من البته کمال مطلوب نیست ولی هنگامی که شخص به زندگی خود علاقه ندارد و قتی می داند که باید آن را عوض کند راه دیگری وجود ندارد آیا جز این نیست؟ آیا این امکان وجود دارد که کس دیگری شود محال است؟ می باید دیگر هیچ کس نبود. ولی خیالمان آسوده باشد حالا دیگر خیلی دیر شده است همیشه خیلی دیر است خوشبختانه!
مرگ در هوا هست
طناب پیچ به صندلی الکتریکی
نه این نمی تواند سرنوشت من باشد
چه کسی تو را خدا کرد که بگویی
زندگیت را از تو می گیرم
Zeus

نمی توان دانست که این زندگی کجا آغاز کجا پایان می پذیرد در این حال ما بی هیچ نشانه ایث پیش می رویم و نمی توانیم سرعت خود را بسنجیم ما پیش می رویم و نمی توانیم سرعت خود را بسنجیم ما پیش می رویم و هیچ چیز تغییر نمی کند این دریا نوردی نیست بلکه خواب و خیال است.خیلی وقت ها جایی که آدم دارد می رود دقیقا همان جایی است که در آن هست از طرف دیگر بیشتر وقت ها آدم می بیند جایی که بوده به هیچ وجه آن جایی نیست که باید می رفت و آنجا که پیدا کردن راه بازگشت به جایی که هرگز آن را ترک نکرده اید کار بسیار دشواری است بهتر است هیچ وقت به فکر بازگشت به آینده نیفتید... زندگی برای چه؟ همه چیز باطل است! زندگی یعنی خشت بر آب زدن زندگی یعنی خود را سوزاندن و هرگز گرم نشدن. این رو بدونین حقیقت تلخ نیست دریافت ما از حقیقت تلخ است! سلام به دوستان عزیز از این غیبت طولانی ببخشید این پست رو به فلسفه اگزیستانسیالیسم ها اختصاص دادم خوب من تمام تلاش خودم رو کردم که همه چیز رو در مورد اگزیستانسیالیسم ها به طور کامل.کوتاه و با بیان ساده بگم اگه کم و کاستی بود ببخشید در مورد پست فراماسونی ها هم که گفتم بودم میزارم باید بگم که کامل نشده چون اطلاعات خود من هم در این زمینه کم است ولی بزودی آمدش می کنم بدرود.
خارج از خرابه های روزگاری جن زده
شهر سقوط کرده است.مرده های زنده
بی مرگی دروغی ابدی
اعصاری دور و غریب مرگ.مرگ
خشکیده شدن سلامت عقلت
رویارویی با آنچه نباید باشد
فلسفه اگزیستانسیالیسم یا اصالت وجود در سال های اخیر رواج بسیاری یافته و پیروان بیشماری گرد خود جمع کرده است.شاید نسلی که در اثر دو جنگ عالم گیر پی در پی به بیهودگی وجود و بی اساسی و تحیر موجود پی برده است بهتر از نسل های دیگر معنی اضطراب و دلهره و تنهایی و بیچارگی بشر را درک می کند.اگزیستانسیالیست ها عقیده دارند در تمام دوره های تاریخ همه ی مردم بلا استثنا کم و بیش احساس می کردند که وجود به جایی متکی نیست و فقط بیم وهراس از مجهولات انسان را وادار به قبول و اعتقاد به بعضی قیودات می نماید یعنی عقیده دارند که سو ءنیت بر معتقدات همیشه حکمفرما بوده و خواهد بود به عقیده اگزیستانسیالیست ها اعتقاد یعنی سو ءنیت زیرا بشر هرگز رمز وجود را چنان که هست نمی تواند درک نماید و چون اعتقاد خود نوعی توجیه وجود می باشد پس شخص معتقد که به اصول معینی پای بند است قطعا سو ءنیت دارد خواه این اصول مذهبی باشد یا مرامی یا مسلکی پیروان این فلسفه با تعصب از هر کجا که ناشی و به هر چه متکی باشد مخالفند و عقیده دارند که شخص متعصب از لحاظ وجود خود در باطن خویش متعصب نیست بلکه چنین وانمود می کند و همین تظاهر این سو ءنیت است.
اگزیستانسیالیسم به سه گروه تقسیم می شود :
۱. دسته کی یو که گورد و ژاسپر: این دسته معتقدند که مطالعه در وجود واضح می سازد که فلسفه به هیچ وجه قابل تبدیل و تغییر به سیستم نیست و نمی توان اصولی بر قرار نمود که درباره موجودات مختلف صادق باشد بلکه هر موجودی را باید از لحاظ ذات فردی خودش تجزیه و تحلیل نمود و مطالعه کرد و سایر اصول فلسفی تابع این تحقیق و مطالعه می باشد.
۲. دسته هایدگر: هایدگر و پیروانش می گویند صحیح است که باید ابتدا به تحلیل ذات فردی موجود پرداخت و از عمومیت دادن در مرحله ابتدایی خوداری کرد. پس از این که این تحلیل انجام یافت می توان بر اساس آن فلسفه ای تدوین کرد که درباره هستی به معنی اعم صادق باشد.
۳. دسته کامو و باتای: این دو فیلسوف که به هیچ وجه خود را اگزیستانسیالیست نمی دانند. وجه مشترکی که با اگزیستانسیالیست های واقعی دارند این است که اساس وجود و جهان را پوچ و بیهوده می دانند حتی در این اصل هم بین این دو نفر و ژان پل سارتر اختلاف فاحشی وجود دارد مثلا آلبر کامو بیهودگی وجود بشر را در اثر اختلاف با عالم می داند و می گوید که بشر احتیاج به تفکر دارد و همیشه عقل را هادی خود قرار می دهد در حالی که نمود های جهان مثل مرگ و غیره قابل توجیه و تعبیر عقلانی نیست و این ضدیت بین انسان و جهان منشاء پوچی و بیهودگی وجود است در حالی که سارتر بیهودگی و پوچی وجود را اساس و ناشی از خود وجود می داند.ولی یک اصل کلی که مورد اتفاق اگزیستانسیالیست ها است این است که تجزیه و تحلیل وجود منفرد است.اگر بخواهیم هر فیلسوفی که مبدا فلسفه خود را مطالعه و مداقه در وجود انسان قرار داده است اگزیستانسیالیست بدانیم تعداد فلاسفه این مکتب بیشمار خواهد بود و حتی سنت اگوستین و پاسکال و افلاطون و سقراط را هم می توان اگزیستانسیالیست دانست. حالا اگه من بخوام فلسفه تمام این فیلسوف ها رو بگم ساعت ها باید بشینم تایپ کنم با این وقت کمی که دارم باقیش رو بخودتون واگذار می کنم اگه در متن قسمتی بود که در مفهومش دو چار مشکل شدید می تونید در قسمت نظرات یا با ایمیل به من بگین تا جایی که بتونم کمک می کنم.
دوستان دوستی وجود ندارد
دشمنان دشمنی وجود ندارد
من دیوانه زنده و غبراق چنین فریاد می زنم
خسته و تنها در گوشه ای نشسته ام تاریکی و سکوت همه جا را پوشانده. خسته از دنیای بیرهم دنیایی که در آن کسی مرا یاد نمی کند. آرزوهایم را گرفت و کشت نفرت و تاریکی را برایم بجا گذاشت خسته از تنهایی و بی هدفی اینک همیشه تاریکی و نفرت است این است هدیه دنیا به من نفرت و تاریکی. امروز منتظر فردا.فردا منتظر پس فردا.پس فردا منتظر هفته بعد از نوجوانی به جوانی از جوانی به پیری در پیری هم در انتظار فردایم یک زمان می فهمیم که انتظارمان علتی نداشته جز مرگ جز اینکه منتظر مرگ بوده ایم آره آنچه از آغاز حیات به انتظارش بودیم همین مرگ است. چندی پيش وقتی خويشتن را در ميان ديگران ديدم . احساس کردم بوی آهن زنگ زده می دهم . از همان لحظه بود که ارتباطم با چيزی که جامعه می خوانيد گسست . تمام زندگی من در لابلای کتابها سپری شد . در ميان جملاتی که برای نوشتن تک تک کلماتش زيسته اند . من در نوشته هايم تنها می خواهم يک جمله را ثابت کنم همين و همين . انسان موجود بدبخت و قابل ترحمی است . البته انسان نه آنهايی که مدام در پيرامونم می لولند . انسان واقعی تنها يک چاره دارد . و آن تبديل شدن به موجودی ورای زمين است . در غير اين صورت سقوط تنها پيش آمد قابل پيش بينی برای اوست فردی مرده ... نه من کشتمش ... من ... خود خودم کشتمش ... خيلی وقت بود آرزوی مرگ را در سر می پروراند ... تا اينکه روزی ديگر طاقتش طاق شد ... همه می خندند ... همه ... خندهاشان بيش از پيش مرا خفه می کند ... من قاتل کسی هستم که می خواست بميرد ... ديگر خسته بود ... می فهمی ؟ ... خسته ... ديگر توان ادامه نداشت ... بوی خونش همه جا پيچيده ... خونی که بوی نيلوفر می دهد ... من کسی را کشتم که هميشه نيلوفر می بوييد ... اما مثل او نمی پيچيد ... اصلا خيلی تيغ داشت ... اجازه ی پيچش هم نمی داد ... پس چرا نيلوفر را دوست داشت ... نگفته بود ... نه من اين فرصت را به او ندادم ... سيگار را می کشيد ... اما فوت نمی کرد ... دوست داشت درونش مثل برون مثل جايی که در آن زندگی می کند دودی باشد .... از جامعه گريزان بود ... از جامعه ی گرگ ها ... وحشی ها ... خون خوارها ... من کسی را کشتم که هميشه فکر می کرد ... شايد جرم کشته شدنش هم همين بود ... همه می خندند ... همه ... گلها با رفتنش گريستند ... کسی بيشتر از او آنها را نمی فهميد ... همه گلها را هديه می دادند و او خودش را به گلها هديه داده بود ... جسدش خيلی آن طرف تر ست ... دست کسی به او نمی رسد ... آنجا خيلی دور است و ترسناک ... فقط من پيشش می رفتم ... کسی جرات رفتن به آنجا را ندارد ... در مسير عنکبوتهايی برای همه تور پهن کرده اند ... فقط من زبانشان را می فهميدم ... همه می خندند ... همه ... خونش در زمين ريخته ... خورشيد خونش را سوزانده ... بوی خون سوخته ... خونی که باز هم بوی نيلوفر می دهد ... خورشيد هم ديوانه وار گرم شده ... همه می خندند ... همه ... من فقط نگاه می کنم ... اختيارم از دست رفته ... شايد ديگر فرشته شده ام ... چه مضحک !!! ... مبهوت کننده ترين صحنه های حيات پيش چشمانم نقش بسته ... حتی کرکس ها هم نمی توانند به جسدش نزديک شوند ... کسی که کرکس ها را هم دوست داشت ... برای لحظه ای از آنها غافل نمی شد ... شايد برای همين موقع می خواستشان ... اما آنها نمی توانند ... نمی توانند به جسد دوستشان بی رحمی کنند ... همه می خندند ... همه ... کم کم چشم هايم را باز می کنم ... من هم می خندم ... صدايم بين صدای همه گم شده ... خودم خودم را کشته ام ...
زخم هايی بی علاج ... زخم هايی باور نکردنی ... زخم هايی که نمی توانی نشانشان دهی ... پر درد و پر التهاب ... زخم هايی فقط حس کردنی .
گاهگاهی در مقابل مرگ اين نجات بخش عظيم زانو می زنم . تا با دست های مهربانش مرا از دست اين زخم های التهاب آور رهايی بخشد .
و مرگ نا مرد!!! فقط می خندد . دوست دارد پس از کنار آمدن با زخم هايم مرا ببرد ... ببرد به دنيای پر چين و چروک آرامش مهيب پر از رکود .
وقتی به مرگ می انديشم صفحه ای سياه با خالهای سرخ در مقابل چشمانم نقش می بندد و بعد سوتی ممتد که در باريکه ی خفه شدن از هنجره ی خودم بيرون می جهد ...
وقتی می انديشی کلاغهای منفرد انزوا در باغهای پير کسالت بيش از پيش بر تو هجوم می آورند و با منقارهاشان می درندت . وقتی وسعت روحت يک باره از اين جهان مادی بيرون می جهد ...ديگر هر چيز را همچنان که هست در می يابی ... ديگر بعضی واقعيت ها واقعا واقعی !!! نمود پيدا می کنند .
وقتی ديگر مرگ هم نجات بخش نيست ....
راهی برايت باقی نمی ماند جز وول خوردن در دنيايی که خودت ساخته ای ... به دور از سگها و خوک هايی که در لباس آدمی جلوه گرند ... در بهشت خود ساخته ی خودت خوش باش !!!
شيزوفرنی ها واقعا آدم های خوش بختی هستند.
خدا زائيده ذهن بشر
انسان خدا پرست زاده نمى شود ، بلکه در اثر شرايط اجتماعى و تربيتى اش ، خدا پرست مى شود . در ضمن به ميزانى که انسانها آگاه مى شوند و به تواناييهاى خود پى مى برند از خدا و مذهب فاصله مى گيرند ، و به جاى تکيه به خدا به لياقتها و تواناييهاى خود تکيه مى کنند . انسانهاى اوليه در اثر جهل، نا آگاهى، ترس ناشى از ناشناخته ها و خرافات ، براى خود خدايانى درنظر مى گرفتند و به هنگام گرفتارى و قهر طبيعت به آنها پناه مى بردند.
بطور مثال وقتى آنها با رعدوبرق، زلزله، طوفان، و ديگر بلاياى طبيعى مواجه مى شدند. و دلايل آنها را نمى دانستند، علت آن را خشم خدايانِ رعد و طوفان و زلزله تصور مى کردند و به نيايش آنها مى پرداختند تا از خشم شان کاسته شود و آنها را دچار اين بلاها نکنند. تاثير اين نوع باورها را حتى امروز هم در جوامع اسلام زده مى بينيم که بعضى از مسلمانان به هنگام خسوف و يا کسوف نماز وحشت مى خوانند.
از طرفى ديگر در مقابل نور، شادى، محبت، زندگى ، عشق و ... که به آنها احتياج داشتند خدايان نور، عشق، محبت، خورشيد، مهر و... را آفريده و اين خدايان را در مقابل خداى خشم و ظلمت و تباهى و... مى گذاشتتد. بطوريکه در هندوستان تعداد خدايان به صدها خدا مى رسيد! اين خدايان در خيلى موارد به جنگ يکديگر نيز رفته و نزاعهاى تاريخى هم داشته اند.
به مرور زمان در اثر رشد ابزار توليد و بالطبع رشد دانش بشرى، انسان کم کم به علل شکل گيرى و پديد آمدن برخى پديده ها پى برد و رفته رفته از تعداد خدايان خود کاست. يعنى ديگر احتياج به آن خداى مشخص را از دست داد. مثلا وقتى انسان به چگونگى تابش خورشيد بر درياها، بخار شدن آب، شکل گيرى ابر و در نهايت باريدن آن پى برد، خداى باران کم کم به افسانه ها پيوست. همين طور خداى سيل، طوفان، رعد، زلزله و ...
نيايش و کرنش انسان در برابر خدايان کم کم شکل مذاهب به خود گرفت. طبيعى بود که مذاهب اوليه اکثرا خدايان زيادى داشتند. در چند هزار سال گذشته اما مذاهب تک خدائى نيز کم کم پا به عرصه ظهور گذاشتند. ابراهيم به پيروان خود مى گويد بيائيد يک خداى واحد را پرستش کنيم.
مى بينييم که همين خداى واحد را هم آورندگان اديان تک خدائى خلق کرده اند. و نه برعکس.
اما با تسلط بيشتر بشر بر طبيعت کم کم خدا و خداپرستى عامل تسکين و توجيه فقر اجتماعى و طبقاتى شد و در خدمت طبقات حاکم براى سرکوب مردم قرار گرفت. اين بار بجاى سيل و طوفان و صاعقه، فقر، بيکارى، سرکوب، ورشکستگى، از خودبيگانگى و ده ها مصيبت اجتماعى و طبقاتى ديگر توسط خدا و خدا پرستى و مذاهب توجيه شدند و بشر با توسل به خدا و خدا پرستى سعى کرد ناتوانائيهاى اجتماعى که ناشى از جامعه طبقاتى است را مشروع جلوه دهد.
کم کم انسانها ى زيادى به اين نتيجه رسيدند که به همين خداى واحد هم احتياجى ندارند. و ماترياليستها و ماديگرايان که سابقه ى طولانى نيز در تاريخ دارند، در اثر پيشرفت علم و دانش قدرت بيشترى يافتند. در حال حاضر در بيشتر کشورهاى مدرن و پيشرفته روز به روز برتعداد بى خدايان و آته ا يست ها افزوده مى شود. بطور مثال در کشور ٣٠ ميليونى کانادا بر طبق آمار رسمى ٤ ميليون و ٦٠٠ هزار آته ايست وجود دارد. در صورتيکه مسلمانان طبق آمار رسمى حدود ٦٠٠ هزار نفر هستند و اين آمار شامل کسانى که از کشورهاى اسلام زده. آمده اند و باورهاى مذهبى هم ندارد نيز مى شود. فرانسه کشوريست که تعداد بى خدايانش کم کم دارد از مرز خدا پرستانش مى گذرد. و به همين شکل در کشورهاى مدرن ديگر رشد بى خدايان چشمگير است.
و اما همين خدا چيست، کيست و در کجاست؟
خدا موجودى ذهنى است ساخته و پرداخته ى ذهن افراد خدا پرست . به همين دليل نه تنها يک خدا وجود ندارد بلکه به تعداد افراد خدا پرست نيز خدا وجود دارد. و طبيعتا هر خداپرستى خدايش با ديگرى فرق دراد. چون زاده و پرورده ذهن خودش است. بطور مثال مهاجر ايرانى اى را در نظر بگيريد که به کانادا آمده و تا حدودى به قوانين مدنى آن آشنا شده و به زبان انگليسى هم تا حدودى تسلط پيدا کرده ولى هنوز در پستوى ذهن خود به خدائى نيز معتقد است. ولى همين مهاجر خدا پرست وقتى مثلا با والدين خود که هنوز دین اسلام را قبول دارند به بحث و مجادله مى پردازد متوجه مى شود که خداى او با خداى والدينش نه تنها تفاوت دارد، که اختلاف نظر هم دارند. به همين دليل مى بينيم که خداى محمد بطور مثال مشروب و گوشت خوک را حرام کرده در صورتيکه خداى عيسى مسيح هيچ مشکلى با آن ندارد. در يک کلام نمى توان ٢ خدا پرست را يافت که عليرغم اينکه دين و آئين و مرام مشترکى هم داشته باشند خدايشان دقيقا يکى باشد و برداشتشان از خدا يکى. چنين است که مى گويم به تعداد افراد خدا پرست خدا وجود دارد. منتهى اين خدا فقط در ذهن آنهاست و زاده و پرورده شده اين ذهن است. عينيت ندارد. ماديت و وجود خارجى ندارد. و در بهترين حالت آن انسان ايده آلها و آرمانهاى خود و هم ناشناخته هاى خود را در ناشناخته ى ديگرى به نام خدا که معلوم نيست چيست، کيست و کجاست (جز در ذهن او) متجلى مى بيند .
بودن و شدن
موضوع این نوشته ، علمی و فلسفی است ، اگر اشتباه میکنم که نظریه من در این باب اشتباه است ، از خوانندگان میخواهم نقل قول های دیگران و یا حتی خود را در این باب بگویند ، و خود نیز وارد این مبحث شوند . موضوع به قدری جالب و مهم هست که بی شک همه ی ما نظری در این رابطه داریم .
خلق کردن یعنی چه ؟ آفریدن یعنی چه ؟ بوجود آوردن یعنی چه ؟ ریشه ی لغات خلق ، وجود و آفرینش از کجاست و چه معنا دارد ؟
هر سه یک معنا را دارند ، آفرینش در لغت به معنای عمل خلق کردن ، بوجود آوردن و هستی دادن است ، البته در لغت ، خلق کردن کمی معنای متفاوت تری دارد و به معنای ، آفریدن شی ء از شی ء دیگر است ، اما ، آنچه که در تداول سخن است به معنای همان آفریدن و بوجود آوردن بکار گرفته میشود ، هر سه معنای ، نیستی را هستی کردن معنا می دهند ، نظر من این است که این غلط است ، این لغات غلط هستند و بی معنا ، هیچ چیز هرگز نمیتواند چیز شود ، زیرا هیچ چیز ، خود هرگز وجود ندارد .هیچ ، هست نمیشود . هست ، خود موجود است و احتیاجی به هست کردن ندارد ، در جهان هستی ، هیچ ، وجود ندارد ، زیرا خود این جهان ، هست ، است . هیچ را هرگز نمیتوان تصور کرد و آن را فهمید ، زیرا وجود ندارد . کل هستی یک واحد یکپارچه است و فاصله ای بین آن و چیزهای موجود در آن نیست ، هیچ چیز ، نمیتواند در جهان هستی باشد ، در جهان چیزی به نام خلع وجود ندارد ، اگر داشته باشد خود آن خلع باید یک چیز باشد . جهان هستی یک واحد یکپارچه و غیر قابل انفکاک است ، هستی از ماده تشکیل شده است ، انرژِی نیز ماده است ، نوعی ماده است ، و همراه انواع دیگر ماده ها است ، انرژِی جدا از ماده نیست ، نمیتواند در میان ، هیچ باشد ، چسبیده و همراه دیگر انواع ماده ها است ، هستی باید ماده باشد ، یعنی هستی همان ماده بودن است ، ماده همان چیز است ، هیچ چیز وجود ندارد ، زیرا هیچ چیز ماده نیست . علم بشر تا امروز به دنبال کوچکترین ذرات ماده جستجو کرده است . این غلط است ، منظور این نیست که علم بیهوده پیش رفته است بلکه مقصود این است که جهان هستی یا همان ماده یک واحد یک پارچه است و به هم چسبیده است . خود یک واحد است یعنی خود یک چیز است ، نه یک کل که شامل اعضای کوچکتر باشد ، علم مولکول اتم و نیروترون را کشف کرده است . این ذرات به خودی خود جدا از هم نیستند بلکه در همان هستی کل به یک دیگر چسبیده اند فاصله ی بین دو اتم خلع نیست ، در حقیقت فاصله ای وجو ندارد ، اتم از چه چیز تشکیل شده ؟ اگر در اتم عمیق تر شویم چه ذرات ریز تری را خواهیم یافت ؟
ذرات را عقل بشر کشف کرده است و نام ذره و اتم یا هر چیز و نام دیگری بر آن نهاده است ، در حقیقت ماده از جزء و ذره تشکیل نشده ، بلکه تمام هستی خود یک ماده و یک واحد است ، این گونه نیست که هرچه ما در اتم عمیق تر شویم و آن را بکاویم در آخر به یک ذره ی ریز تر خواهیم رسید که از آن کوچکتر نیست ، و شاید اینگونه بگوییم که خود اتم همان کوچکترین ذره است ، خیر ، عمیق شدن ، ذره ی ریزتر ، کوچکتر ، بزرگتر ، این ها تنها نام است که ذهن بشر برای فهم جهان هستی برگزیده است ، شکل ماده و آن چه که بشر میبیند یا میفهمد میتواند شکل داشته باشد ، بزرگ یا کوچکتر یا اتم باشد ، اما جهان هستی کوچکتر یا بزرگتر ندارد ، کل آن یکیست و آن ماده یا چیز هست ، هر چه در ریزترین ذرات عمیق تر شویم ، بدرون چاه نرفته ایم ، بلکه مانند تونلی است که در درون آن ماده ی کل سیر و سفر میکنیم ، ممکن است ما تصور کنیم که داریم لحظه به لحظه عمیق تر میریم و ریز ترین جزء ماده را میبینیم اما در حقیقت از یک نقطه ای در یک بخش از ماده به طرف نقطه ی دیگری از آن طرف آن بخش ، در همان ماده ی کل در حال سفر هستیم . مثالی برای روشن تر شدن موضوع این است که : ما در مقابل به دو جسم برای مثال خورشید و کره ی زمین می نگریم ، در مغز ما یکی کوچکتر و دیگری بزرگتر است . اما این دو هر کدام شکلی و بخشی از ماده در درون همان ماده ی کل هستند ، نه هر کدام یک ماده ی جدا از هم که فاصله یا خلعی بین آن ها است ، هر دو به هم متصل هستند ، و در درون ماده ی کل هستند ، در جهان هستی کوچکی و بزرگی معنا ندارد ، دو چیز جدا از هم وجود ندارد که حال یکی بخواهد کوچک و دیگری بزرگتر باشد . بلکه همه چیز یک چیز است یا همه چیز ماده است ، ماده کل در درون خود اشکال و انواع و شکل ها و عناصر و ذرات مختلفی دارد اما تمام این ها به هم متصل و یک چیز هستند . این مغز بشر است که هستی را به بخش های مختلف تقسیم میکند و آنها را نامگذاری می کند ، اما هستی ، بخش و شکل را نمیفهمد و به بخش های مجزا تقسیم نشده است ، بلکه خود یک چیز و ماده است ، مغز بشر خود جزیی از این ماده ی کل و در درون آن و متصل به ماده ی کل است . از یک ماده یا چیز کل صحبت شد ، بدون شک سوال این است که آن طرف ماده چیست ، حد و اندازه ی ماده کل کجاست و بعد از آن چیست ؟ ماده ی کل حد و اندازه ندارد ، حد و اندازه و واحد ، یا نام یا تعریفی است که مغز بشر می شناسد ، این مغز اگر عمیق تر بنگرد باید در یابد که هستی یا ماده حد و اندازه ندارد ، آنچه که ما حد و اندازه میدانیم یا میشناسیم ، برای تعریف بخش ها و شکل هایی از ماده در درون ماده ی کل است ، خود ماده ی کل شکل و حد و اندازه ندارد ، بعد از آن وجود ندارد ، زیرا هیچ چیز وجود ندارد، اگر فکر میکنید چیزی بعد از آن است در اشتباهید ، زیرا اگر چیزی باشد آن چیز متصل به ماده ی کل است ، نه جدا از آن که فاصله ای بین آن ها باشد ، فاصله ای وجود ندارد ، فاصله باید هیچ چیز باشد ، که هیچ چیز وجود ندارد ، پس اگر فکر میکنید که بعد از این ماده ی کل یا جهان هستی ، آن طرف چیز دیگری هم باید باشد ، در اشتباهید زیرا اگر چیزی باشد آن چیز متصل به ماده ی کل است و آن چیز بخشی ، یا همان ماده ی کل است فاصله ای بین آن دو نیست ، اگر فاصله ای نباشد پس هر دو به هم متصل هستند و اگر فکر میکنید فاصله ای آنجاست ، اشتباه است ، زیرا فاصله ای که تهی یا هیچی چیز باشد وجود ندارد زیرا هیچ چیز وجود ندارد . بنا بر این جهان هستی یا ماده حد و مرز ندارد ، تفکر یا اندیشه ی حد و مرز در مغز انسان است که برای تعریف بخش ها و شکل هایی از ماده در درون ماده ی کل به کار گرفته می شود ، مغز انسان هرگز نمیتواند فرا تر از ماده ی کل رود ، از خارج آن را ببیند و حد و مرز آن را بدست آورد و چون خیلی علاقه به شکل کشیدن دارد ، شکل ماده ی کل یا جهان هستی را هم ببیند ، چرا ؟ زیرا مغز انسان خود جزیی از ماده ی کل و در درون آن است ، نمیتواند از آن خارج شود . اگر بخواهد خارج شود و از بیرون نگاه کند ، ناچار باید از ماده ی کل خارج شود و وارد هیچ چیز شود نمیتواند وارد آنجا شود زیرا هیچ چیز وجود ندارد . در حقیقت آنجایی وجود ندارد . خارج وجود ندارد ، این لغات تنها نام و اسمهاییست که مغز بشر در درون ماده ی کل آنها را انتخاب کرده و محیط خود را با آن ها تعریف میکند ، این قوانین ویا بهتر بگوییم این تفکر تنها مخصوص ماده ی کل است ، حتی نیمیتوان گفت در درون آن زیرا لغت درون هم از همان نام ها و لغات درونی ماده ی کل است !! همان گونه که دیده میشود برای تعریف ماده ی کل و دادن شکل و حد و مرز به آن لغت ها هم اشتباه هستند و لغتی در خور تعریف آن به سختی میتوان یافت ! از لغات درون و خارج نمیتوان برای تعریف ماده استفاده کرد زیرا ماده درون و خارج ندارد .سوال بعدی که در ذهن ماست این است که اول وجود جهان از کجا بود و در آخر چه خواهد شد ؟ اول و آخری وجود ندارد ، اول و آخر برای تعریف زمان تغییر شکل ماده از حالتی به حالت دیگر است ، برای هست شدن و نیست شدن اول و آخری وجود ندارد زیرا هیچ چیز ، هست نمیشود ، و چیز یا ماده در آخر ، نیست نخواهد شد . اگر داستان مضحک هست شدن و آفریده شدن را بخواهیم قبول کنیم آنگاه باید به دنبال زمان اول بگردیم باید بگوییم چگونه هیچ چیز ، چیز شد ، اگر کسی این داستان را بخواهد به ما بازگو کند باید وی را بازخواست کنیم و بگوید زمان اول و آفریده شدن وجود دارد باید بتواند پاسخ دهد و زمان اول را هم مشخص کند و نیز چگونگی پروسه ی هست شدن از نیستی را توضیح دهد ، آنگاه است که عاجز خواهد ماند . بسیارانی این کار را کرده اند کتاب های مذهبی شمان مشخص کرده اند که این نادانی تنها جای تمسخر دارد، علم نیز در جستجوی زمان اول است . این جستجو باید ادامه پیدا کند ، اما نه برای یافتن زمان اول هست شدن ، بلکه برای یافتن زمان تغیر شکل ماده ، علم تا امروز پاسخ های متناقضی و مختلفی را به این سوال داده است ، در جایی 8 میلیارد ، در جای دیگر 13 میلیارد و غیره زمان اول آفرینش را مشخص کرده است ، این پاسخ ها اگر برای زمان اول هست شدن باشد غلط است اما برای زمان تغییر شکل ماده در زمان ها ی مختلف باید جستجو کرد و جواب صحیح را یافت ، اگر علم زمان اول هست شدن را مشخص کند ، فورا باید به سوال بعدی پاسخ بدهد که فبل از آن چه بود ؟ و چگونه نیستی هست شد ، ناچار باید بگوید قبل از آن هم ماده یا انرژی اولیه وجود داشته ، و مدام باید به عقب تر و عقب تر برود ، باید به عقب رفت و جستجو کرد ، اما زمان اول را نخواهیم جست زیرا زمان اولی وجود ندارد . در نتیجه اصطلاحات آفریدن ، خلق کردن ، و بوجود آوردن اگر به معنی ، از نیست هست شدن به کار بخواهد برود غلط است ، مگر اینکه مفهوم تغییر شکل ماده را برساند . دیگر بحث بر سر اینکه خداوند جهان و انسان را آفرید ، خلق کرد یا به وجود آورد ، پوچ ، مضحک ، دروغ ، مسخره است ، اما بر عکس آن این که خدا ماده نیست یعنی هیچ چیز نیست و وجود ندارد ، اما اینکه انسان خدا را خلق کرده و آفریده است ، چه ؟!
تاریکی چیز عجیبی است.تاریکی یعنی نور نیست فقط همین.اما هیچکس این را باور نمی کند.تاریکی پیچیده است.تاریکی ابهام دارد برای همین پیچیده است.و به همین خاطر ترسناک هم است.تاریکی با شر نسبت دارد.چون با خطا نسبت دارد.چون مستعد خطا است مثل خاک نمور که مستعد پستی است.سلام دوستان عزیز خوب الان که نگاه می کنم می بینم یک سال دارم تو این وبلاگ می نویسم وحالا که این یک سال تمام شده و وارد سال جدیدی از دوره وبلاگ نویسی شدم نمی دونم چقدر مطالبم رو خوندین.چقدر درکشون کردین اصلا بهش توجوهی داشتین یا همین طور سر سری رد شدین و یک نظری دادین.می دونین دارم به چی فکر می کنم به این که دیگه ننویسم و این وبلاگ هم به آشغال دونی تاریخ بپیونده ولی در هر صورت از اینکه تو این یک سال همیشه آمیدن سر زدین نظر داین چه مخالف چه موافق ممنونم این رو هم بگم زندگی موجب زیستن مردم می شود.بدون اینکه توجه کنند.بر آنها چه می گذرد.اما طبیعت که رذالت دارد.بهشان حمله ور می شود و زجرکش شان می کند.طبیعت آهسته حلقمان را فشار می دهد تا جایی که چشمانمان از کاسه بیرون بزند. بدرود شاید تاپست بعدی...
همه جا تاريك است،مثل توي سري كه هنوز كرم نگذاشته،سياهچالي از عاج.کلمات هم، كند،كند،فاعل قبل از رسيدن به فعل مي میرد،کلمات هم دارند متوقف مي شوند.بهتر از وقتی است كه زندگی ورّاجی بود؟
صدا از خود مي پرسد و مي پرسد بر سر آرزوی دانستن چه آمده است.دیگر نیست،قلب دیگر نیست،سر دیگر نیست،كسي چیزی حس نمي كند،چیزی نمي پرسد، چیزی نمي جوید،چیزی نمي گوید،چیزی نمي شنود،تنها سکوت است.درست نیست،چرا،درست است،درست است و درست نیست،سکوت هست و سکوت نیست،كسي نیست و كسي هست.چیزی مانع چیزی نیست.و اگر سرانجام ساکت مي شود صدا،صدای قديمي،رو به خاموشی،درست نمي بود،همان طور كه الان هم درست نیست،كه حرف مي زند،نمي تواند حرف بزند،نمي تواند ساکت شود. و اگر روزی اینجا مي بود،اینجا كه نه روزی هست،نه جايی هست،وجود ناشدنی زاده ي صدای ناممكن،و طلیعه ي روشنايي،باز همه چیز ساکت و خالي و تیره مي بود،مثل حالا،مثل آینده نزديك كه همه چیز به پایان رسیده باشد،همه چیز گفته شده باشد.صدا مي گوید،صدا نجوا مي كند...
ولی همچنان كه بودن در دنیا خصوصیت اساسی انسان است پوچ در آخر كار چیزی ديگري جز همان وضع بشر نیست.همچنین از اول موضوع يك تصور ذهنی ساده در كار نیست.الهامي غمزده است كه این بیهودگی را بر مي انگیزد.از خواب بر خواستن،چهار ساعت كار،شام و خواب و دوشنبه و سه شنبه و چهار شنبه و پنجشنبه و جمعه و شنبه با همین وضع و ترتیب و بعد ناگهان آرایش صحنه ها آوز مي شود. و ما به روشن بيني خالي از امیدی واصل مي شویم.آن وقت اگر بدانیم كه كمك های گول زننده ادیان و فلسفه های وجودي را چطور مي شود كنار زد به چند مساله واضح و آشکار و اساسی مي رسیم: دنیا جز يك بي نظمی و هرج و مرج چیز ديگري نیست يك تعادل ابدی كه از هرج و مرج زاييده شده است.وقتی انسان مرد ديگر فردايي وجود ندارد در جهانی كه ناگهان از هر خیال واهي و از هر نوری محروم شده است انسان احساس مي كند كه بیگانه است در اين تبعید دست آویز امکان برگشتی نیست چون از یادگار زمان های گذشته و يا از امید ارض موعود هم محروم شده است. به اين دلیل است كه بايد گفت انسان در واقع همان دنیا نیست: اگر من درختی در ميان دیگر درخت ها بودم ... اين زندگی برایم معنايی مي داشت يا اصلا همچو مسله ای درباره من در كار نبود چون من قسمتی از دنیا بودم در آن هنگام من جزو همین دنیايی مي شدم كه اکنون با تمام شعورم در مقابل آن قرار گرفته ام ... این عقل مسخره و ریشخند آمیز من است كه مرا در مقابل تمام خلقت قرار داده.
این جهان پر از صدای پاي مردمانی است كه همچنان كه تور را مي بوسند در ذهن خويش طناب دار تو را مي بافند. خفقان یگانه راه گریز براي انسان امروز مي باشد كه در سرتاسر زندگیش دچار خفقان و تنگی نفس بوده است .
همین كه به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار مي گيريم و سرتاسر زندگی ما مانند يك رشته کابوس است كه در دندانه های چرخ دادگستری مي گذرد بالاخره مشمول مجازات اشد مي گرديم و در نیمه روز خفه ای كسي كه به نام قانون ما را بازداشت كرده بود چاقو ای در قلبمان فرو مي برد و سگ كش مي شویم .... همه چیز وهم است خانواده،دفتر اداره،دوست،کوچه و همچنین دورترین و يا نزديك ترین زن همه اش فریب است نزديك ترین حقیقت آن است كه سرت را به دیوار زندانی بفشاری كه در و پنجره ندارد ...ما از سنگ ايم بدون كوچكترين روزنه براي شك و یقین براي مهر و كينه براي دلاوری و يا دلهره به طور كلي و جزيي ما سنگ گور خود هستیم تنها مانند نوشته روي سنگ امید مبهمی زنده است ..زاری و شيوني كه سر بالین مرده مي کنند چنین مي رساند گه او هنوز به معنی تمام کلمه نمرده است بايد به این طرز مردن تن در بدهیم ما بازي در مي آوريم . رهايي ما در مرگ است اما نه اين مرگ. پس در حقیقت ما نمي ميريم اما چنین به دست مي آيد كه زنده هم نیستيم در حالی كه زنده هستیم مرده ايم مرده های از گور گریخته ! از این رو مرگ پایان زندگی ماست اما جلو امکان مرگ گرفته نمي شود ما نمي توانیم از حالت هستی خارج شویم این وجود کامل نیست چیزی كم دارد نمي توان زندگی را به تمام معنی کلمه زیسته انگاشت از این رو پيكار زندگی ما کشمش کورکورانه ای مي باشد كه معلوم نیست مبارزه براي مرگ مي باشد يا به عشق امید موهومي با دشمنی كه دارای قدرت مرگ مي باشد کلنجار مي رويم . رهايي در مرگ است اما به زندگی هم امیدوار هستیم چنین به دست مي آيد كه رهايي وجود ندارد اما نا امید هم نيستيم زیرا تقریباً همین امید موجب تباهی ما مي شود و نشان درماندگی ما را در بر دارد . بسياري از ما به مدادی چسبیده ايم و گمان مي كنيم كه دستگیره داریم در صورتی كه عرق شده ايم و خواب نجات را مي بينيم انگار از مرگ خودمان بي خبريم: اگر در ماهیت شب شك بیاورند در این صورت نه شب وجود دارد و نه روز فقط يك روشنايي مبهم وجود خواهد داشت كه هنگامی ياد بود روز و زمانی حسرت شب را به ياد مي آورد. هستی بي پایان است وليكن نا معلوم مي باشد و ما نمي دانیم ار آن رانده شده ايم و يا در داخل آن براي همیشه زندانی گشته ايم اين وجود روي هم رفته يك جور در بدري است در آن نيستيم ، جاي ديگريم و بيرون از آن هم نمي باشيم . تمامی آنچه كه از يك فرد بشری باقی مي ماند گوگردي است كه جعبه كبريتي را كفايت كند و آهني كه با آن بتوان ميخي ساخت كه انسان بتواند از آن خود را حلق آویز سازد ... خسته ای ؟ بي خیال رفیق ! این دنیايی بي پدر جاي عجیبی است درخت سوخته هم كه باشي مجبوري براي خوشامد ديگران سبز خود را نشان دهي ! جهان ما واقعیت تلخي است مي داني ؟ گرچه هركس شليك مي كند خودش كشته مي شود ! ولي براي ما همان بهتر كه در روياهايمان زندگي كنيم و حقیقت خويش را بجوييم...
هم نشینان توف انداز
براي حس ام بس موحش اند
بگريزم به كجا ؟
بر موج ها بجهم
همه دهان ها همواره بر آمده
همه گلو ها غر غر كنان
ديوار و زمين يكسره آغشته
لعنت به روان هاي جهنده
لعنت به فرهنگ وقتي قي مي كند!
ناب ترین روشنایی
هم طلا در دهان ندارد
اگه كسي از دست خودش خسته شده باشه تكليفش چیه ؟ منظورم اینه اگه كسي نخواد كه وجود داشته باشه چي كار بايد بكنه ؟ به زور توي اين خراب شده پرتاب ت مي کنند و بعد مي گن خوب آقا کوچولو مواظب باش كار بد نكني اگه كار بد كردي عاقبت بدی در انتظارته عاقبت خيلي بدی پس بهتره كه عاقل باشي و كار خوب انجام بدی اما خودتون بهتر مي دونين كار خوب کردن خيلي هم ساده نیست در واقع شاید بشه كار خوب هم كرد اما كار بد نکردن براي آدم ها تقریباً غير ممکنه به این ترتیب عاقبت چنین آدم هايي به جز دوزخ کجاست اما اگه از همون اول چنین آدمی نبود دیگه صورت مسئله پاك شده بود ما اگه نبودیم نه دغدغه بهشت رو داشتیم نه ترس از جهنم رو نه اینکه بخوايم اصلاً بگيم خدايي هست يا نيست اما چون هستیم باد جون بكنيم كه خوب باشيم و چون به احتمال 99.9999 نمي تونيم خوب باشيم . پس منطقی نیست به این وضعیت معترض باشیم ؟ اون هم چه وضعیتی ؟ پر از درد و رنج و بيماري و تنهايي و ترس و پيري و آخر سر هم مرگ جدی مي گم منطقی نیست ؟ این کاملا نشون مي ده كه تمام این حرف ها يعني خدا،بهشت،جهنم يك دروغ بزرگ است و ساخته ذهن و فكر بشر است تا اين بلاتکلیفی خودش رو در این دنیا توجیح کنه
من هيچ ندانم که مرا آنکه سرشت از اهل بهشت کرد يا دوزخ زشت
جامي و بتي و بربطي بر لب کشت اين هر سه مرا نقد و ترا نسيه بهشت
گويند کسان بهشت با حور خوش است من ميگويم که آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار کاواز دهل شنيدن از دور خوش است
حقيقت چيست جز لشکر متحرکي از استعاره ها وتشبيه ها و فرا افکني ها انسان به دنياي خارج که در بيان شاعرانه تيز بين شده و جا افتاده اند حقيقت ها توهم هايي هستند که توهم بودنشان از ياد ها رفته است استعاره هاي کهنه اي که ديگر توان تحريک کردن حواس را ندارند سکه هاي فرسوده و بي رنگ و روي که از رواج افتاده اند و چيزي جز تکه اي فلز نيستند
آنجا که روحانیت حاکم است به چهارمیخ کشیدن پایانی ندارد.
آنچه نوجوانان را فاسد میکند درس مسائل جنسی نیست، درس مسائل دینی است.
فروتنی فقاهتی حیلهایست که فقها خود را به وسیلهی آن کوچک میکنند تا بزرگ بنمایند؛ تمنای ناتوانی ست برای کسب توان. فروتنی سالوسی پست ترین مرتبه ی حیلهگری است.
شمار اندکی از انسانها به این امر آگاهی دارند که هوشیاری و زیرکی مراجع تقلید در جهالت رجوع کنندگان مقلد نهفته است.
واعظی نی که از حقیقت مطلق سخن میگویند مطلق ترین ِ دروغگو یابند.
عبادت یعنی دوشیدن آسمان.
عبادت یعنی پیروزی کاسه ی زانو بر کاسهی سر.
لوتر بر اسطورههای مذهبی خط بطلان کشید و آنها را افسانه نامید، اما به نجبا و جنون یهودی کشی و همچنین به جنگیری و نظام ارباب و رعیّتی و اسطوره های عهد عتیق و اعتقاد به وجود شیطان و تقدیس جنگ وفادار ماند. و تاریخ نویسان این همه را اصلاح طلبی نام گذاردند.
از داستان تولد مسیح در شب کریسمس گرفته تا ماجرای معراج او به آسمان تا آنجا که چشم کار میکند سرقت ادبی میبینی.
در کتاب مقدس آمده که اعتقاد مذهبی کوه های عظیم را به حرکت درمی آورد، اما هر چه بیشتر نگاه میکنی میبینی که تنها آدم کوتوله ها را به جنبش درآورده است.
کتاب مقدس کتاب واقعاً عجیبی است و سرگذشت عجیبی هم داشته است: مطالعهی آن در رم باستان برای عموم ممنوع شد. در نظامهای فاشیستی مصادره گردید و به فرمان هیتلر در زندانها کنار " نبرد من " روی رف چیده شد. در آفریقا در آجرهای گلی از انظار ناپدید گردید. در ترکیه به صورت کاغذ بسته بندی درآمد. در لاپلاند از آن آستر کیسهی خواب ساختند و در چین متکای زیر سر. در کشورهای عربی جانشین کود شتر شد. بنیامین فرانکلین و تاماس جفرسن تکه تکهاش کردند و آیههایی را که دوست داشتند جدا کردند و به کتاب مقدس خودشان چسپاندند، و تمام کلیساها و تمام مسیحیان عالم نیز همین کار را کردند و هنوز هم میکنند.
من از میان تمام قدسین تنها گاوهای مقدس را دوست دارم، گاوهای دیگر را هم به همان اندازه دوست دارم.
من بر این باورم که اگر میمونها کاتولیک میشدند و به خدمت کلیسا درمی آمدند از جانب پاپ به دریافت لقب قدیس مفتخر میگردیدند - ولی مگر در واقع نیز همینطور نشده است؟
تعصب نیروی اراده ی جاهلان است ...
چه معجزهای بالاتر از این: خدایی مرده، پیامبری مرده، معبدی مرده، و روحانیونی که نسلی پس از نسل دیگر زندگی شان را مدیون این مرده گانند.
خدا اسب تروای همهی روحانیون است.
خدا اگرچه زشتترین ابداع آدمی نیست اما آدمی به زشتترین شکل ممکن از این ابداع سوء استفاده میکند.
افراط من در معنویت من ریشه دارد، افراط روحانیون از روی جنازه ها میگذرد.
كسي كه به قانون عليت عقيده داشته باشد به معتقدات مذهبي گردن نخواهد داد
کفر
خدایا تو بوسیده ای هیچگاه
لب سرب فام زنی مست را
ز وسواس لرزیده دندان تو
به پستان کال اش زدی دست را
زخدایا تو لرزیده ای هیچگاه
به محراب گم رنگ چشمان او
شنیدی تو بانگ دل خویش را
ز تاریکی سینه ی تنگ او
خدایا تو گردیده ای هیچگاه
به دنبال تابوت های سیاه
ز چشمان خاموش پاشیده ای
به چشم کسی خون بجای نگاه
دریغا تو احساس اگر داشتی
دل ات را چو من مفت می باختی
برای خود ای ایزد بی خدا
خدای دگر نیز می ساختی

بهترین خدا خدای مرده است