تبليغاتX


شیطان پرست -
سر دم دار عشق ...

سلام دوستان گفته بودم شاید دیگه آپ نکنم و خیلی از شما لطف کردین و گفتین به کارم ادامه بدم خوب از اینکه می بینم مطالب من رو از بین این همه وبلاگی که هست و داره روز به روز بیشتر هم میشه بنظرتون خوب می یاد ممنون ولی هنوزم می گم تا جایی راه داشته باشه می نویسم ولی بازم می گم هر چیزی تاریخ مصرفی داره شاید تاریخ مصرف من هم تمام شده باشه...

اتاق رو به تاریکی می رود خلوتی اتاق و اندوه گلویم را فشار می دهد.توهمات در حوزه ای بسیار وسیع گردا گردم  افشان می شوند و بدون اینکه کوچکترین صدایی از آنها حادث گردد به صورت ذرات گرد مانندی در می آیند و آنگاه به سبکی از اطرافم می گذرند اما اکنون یک احساس مبهم و تاریک همه جا را فرا گرفته است.این حس از همان هفت سالگی گلویم را فشار می دهد.از همان زمان کودکی دریافتم که موجود مسخره ای هستم.ابتدا می پنداشتم که پیش از این نیستی چیزی وجود داشته است ولی بعد یقین حاصل کردم پیش از آن نیز هیچ چیز وجود نداشته است.و من در تصور خود اشتباه کرده بودم.رفته رفته اطمینان یافتم که در آینده نیز هیچ چیز وجود نخواهد داشت.و بعد از آن ابتدا در مدرسه و بعد در دانشگاه تحصیل کردم. ـ راستی این دوران چگونه گذشت؟ ـ هر چه بیشتر فرا می گرفتم و در مسائل علمی تعمق می کردم این واقعیت بیشتر متقاعدم می کرد.که دانش تنها برای این به وجود آمده است که بر من ثابت کند که آدم مسخره ای هستم.هر سال که از عمرم سپری می شود آگاهی به مسخره بودنم آنهم از هر جهت واضحتر و مسلم تر می شود.هرچه جلوتر می روم می بینم همه چیز در این دنیا بی ارزش و بی اهمیت است.در زندگی چیزی واجد ارزش وجود ندارد.اندیشه های درهم و نا آشنایی در درونم غوغا به پا کرده اند چه احساسات تیره و مسائل مبهمی به مغزم هجوم می آورده اند.بدتر از همه این است که از خودت می پرسی فردا چطور قدرتی پیدا میکنی که درباره ی همان کاری که دیروز کرده ای و از مدتها پیش هم غیر از آن کار نکرده ای ، ادامه بدهی ، از کجا قدرتش را پیدا می کنی که این کارهای پوچ ، این هزاران هزار نقشه را که به هیچ جا نمی رسد ، این تقلا ها برای بیرون آمدن از فلاکت خرد کننده ، تلاش هایی را که همیشه مرده زاد به دنیا می آیند ، پیش ببری . و این همه به خاطر اینکه یک بار دیگر به خودت ثابت کنی، که هر شب پای دیوارت و زیر دلشوره ی فردا که هربار شکننده تر کثیف تر از روز پیش است ، سقوط کنی . از خودت می پرسی که آن رویاها کجا رفتند.سرت را تکان می دهی و می گویی راستی آن سال ها چگونه گذشتند! در زندگیت چه کردی بهترین سالهای عمرت را در کجا دفن کردی آنگاه با خود می گویی این زندگی به پشیزی نمی ارزد.سالهای بیشماری می گذرد و چیزی جز دلتنگی ملالت بار بهمراه نمی آورند و سپس سنین لرزان پیری تکیه بر عصا فرا می رسند و پس ار آن ـ فقط بیچارگی و بی پناهی! ـ شاید هم پیری آب زیر کاه باشد که می آید و تهدیدمان می کند ، دیگر آن قدر ساز نداری که زندگی را با آن برقصانی ، موضوع این است . همه ی جوانی ات به انتهای عالم کوچیده تا در سکوت واقعیت بمیرد.حالا از شما می پرسم وقتی دیگر به قدر کافی دیوانه نیستی ، کجا باید رفت ؟ واقعیت احتضاری است  که تمامی ندارد . واقعیت این دنیا مرگ است . باید بین مرگ و دروغ یکی را انتخاب کرد . من هرگز نتوانستم خودکشی کنم .حالا در اتاق کوچک سکوت حکم فرما است.وهم و خیال در تنهایی و رخوت تدریجا حرارت می گیرد و به آهستگی به جوش می آیند مانند آب در قهوه جوش.صدایی در گوشم زمزمه می کند این زندگی یک مسئله نکبت بار و بی حاصل است و غم انگیز است که سراسر آن ناقوس مرگ می نوازد...

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 9:29 بعد از ظهر  توسط سهیل   |