
|
سر دم دار عشق ...
|
خيلي وقت بود مي خواستم راجب خودكشي مطلبي بنويسم ولي همش عقب مي افتاد. خوب اگر مي توانستم خودكشي كنم و بعد قيافه اطرافيانم را ببينم شايد در آن صورت به زحمتش مي ارزيد ولي خاك تاريك و تابوت ضخيم و از وراي كفن چيزي ديده نمي شود شايد بگويد با چشم روح البته اگه روحي باشد و اگر چشمي داشته باشد براي همين اطميناني در كار نيست هرگز اطمينان در كار نيست وگرنه راه نجاتي وجود داشت بالاخره انسان كاري كند كه جدي بگيرندش .مردم از انگيزه هاي شما و صداقت شما و اهميت رنجهايتان جز با مرگ شما متقاعد نمي شوند. تا وقتي زنده اي وضع شما برايشان مشكوك است فقط شايسته ترديد آنها هستيد پس بنابراين اگر تنها اين يقين وجود داشت كه از تماشاي نمايش مستفيض شد آن وقت به زحمتش مي ارزيد . ولي شما خود را مي كشيد و چه حاصل كه حرف شما را باور كنند يا نكنند انجا نيستيد تا تعجب يا ندامتشان را كه گذشته از آن ديري هم نمي پايد بپذيريدو عاقبت بر وفق آرزوي كه همه كس دارد در تشييع جنازه خود حضور يابيد.براي اينكه وضع شما ديگر مشكوك نباشد اصلا بايد كه ديگر وجود نداشته باشيد. آه دوستان ما از نظر قوه ابداع چقدر فقيرند هميشه خيال مي كنند كه شخص به يك دليل خودكشي مي كند ولي به خوبي مي توان به دو دليل دست به خودكشي زد اين در مغزشان فرو نمي رود بنابراين چه سود از اينكه انسان با اراده خد بميرد و خود را قرباني تصوری کند که می خواهد از خویش باقی گذارد و قتی بمیرد فرصت را غنیمت می شمرند تا برای عمل شما انگیزه های احمقانه بیابند. و اینکه میان فراموش شدن و یا مورد تمسخر یا بهره برداری قرار گرفتن یکی را انتخاب کند اما اینکه کسی اندیشه واقعی آنها را درک کند هرگز شاید بنظرتان منطقی نمی آید ولی بحث بر سر این نیست که منطقی باشیم بحث در این است که از میان آن آهسته بلغزیم و مخصوصا نمی گویم که از کیفر بر کنار مانیم زیرا کیفر بدون داوری تحمل پذیر است . وانگهی اسمی دارد که بیگناهی ما را تضمین می کند شاید بگید بدبختی نه بر عکس بحث در این است که رشته داوری را ببریم . از اینکه پیوسته بر ما داوری کنند بی آنکه هرگز حکمی صادر شود بر کنار مانیم هر کدام می خواهیم به هر قیمتی است بیگناه باشیم به شما گفتم موضوع اساسی این است که رشته داوری بریده شود ولی چون بریدن رشته داوری دشوار است.و اینکه شخص هم تحسین و هم اغماض دیگران را نسبت به طبیعت خویش جلب کند.بنظر شما چرا همه می خواهند ثروتمند شوند ؟ دلیلش را از خودتون پرسیده اید ؟ برای اعمال قدرت البته اما مخصوصا برای آنکه ثروت انسان را از محاکمه فوری در امان می دارد شما را از انبوه جمعیت مترو به در می برد تا در اتاقک نیکل اندود اتومبیل محبوس کند شما را را در میان باغهای وسیع که محافظت می شوند و واگن هایی که تختخواب دارند و اتاقهای مجلل کشتی از دیگران مجزا می کند دوستان عزیز ثروت هنوز حکم برائت نیست اما تعلیق حکم محکومیت است.من همیشه با حیرت به این موجودات عجیب که برای پول می مردند یا برای از دست دادن مقام مایوس می شدند و با حالتی تبختر آمیز خود را برای خوشبختی خانواده فدا می کردند می نگریستم من وضع این رفیقم را بهتر درک می کردم که به سرش زد سیگار نکشد و به نیروی اراده هم موفق شد یک روز صبح روزنامه را باز کرد و از اثرات و آثار مخرب بمب هیدروژنی مطلع شد .بدون معطلی به دکان سیگار فروشی رفت. البته من هم گلهی وانمود می کردم که زندگی را جدی تلقی می کنم اما خیلی زود همین جدی بودن به نظرم پوچ و محمل می آمد و فقط ایفای نقش خودم را تا آنجا که می توانستم به خوبی ادامه می دادم . ولی می دانید ما خویشتن داریم کثافت ما را متظاهر کرده است .هر افراطی نیروی زندگی و در نتیجه درد و رنج را کاهش می دهد . عیاشی بر خلاف آنچه تصور می کنند هیچ گونه لجام گسیختگی و آشوبگری ندارد فقط خوابی طولانی است.شما به این نکته توجه کرده اید مردانی که حقیقتا از حسادت رنج می برند بیشتر از هر چیز تعجیل دارند تا زنی که تصور می کنند به آنها خیانت کرده است همخوابه شوند البته می خواهند یک بار دیگر اطمینان یابند که گنج گرانبهایشان هنوز به آنها تعلق دارد به اصطلاح می خواهد آن را تملک کنند. حسادت جسمانی مولود قوه تخیل و در عین حال نتیجه قضاوت شخص به خویش است. انسان افکار رذیلانه ای را که خود در چنین شرایطی داشته است به رقیب نسبت می دهد. افراط در کامجویی تخیل را همچون نیروی قظاوت ضعیف می کند آنگاه درد و رنج همراه نیروی مردانگی به خواب می رود و خواب هر دو به یک اندازه می پاید .می بایست سر تسلیم فرود آورد و به مجرمیت خویش اعتراف کرد می بایست در فراموشخانه زیست. شما آن دخمه را که به شکل زیر زمینی می ساختند و در قرون وسطی می نامیدند نمی شناسید. معمولا شما را برای همه عمر در آنجا فراموش می کردند. وجه تمایز این دخمه از دخمه های دیگر در اندازه ماهرانه آن بود ارتفاعش آن قدر نبود که زندانی بتواند بایستد عرضش هم آنقدر نبود که بتواند بخوابد می بایست از ایستادن و خفتن دست بشوید و به حال خمیده زندگی کرد. خواب سقوط کردن بود و بیداری مچاله شدن همه روزه محکوم از طریق فشار ساکنی که مفاصلش را خشک می کرد. می آموخت که تقصیر کار است و بیگناهی در آن است که بتواند به شادمانی کش و قوس آید. شاید بگوید که می توان در چنین دخمه ای زندگی کرد و بیگناه بود احتمالش کم است. والا پای استدلال من لنگ می شود فرضیه ای است که یک لحظه هم حاضر نیستم به چند و چون آن بپردازم به علاوه ما نمی توانیم بی گناهی هیچ کسی را تایید کنیم در صورتی که می توانیم مجرمیت همه کس را مسلم بدانیم. هر انسان گواهی است بر جنایت همه انسانهای دیگر این است ایمان من...باور کنید ادیان از لحظه ای که دم از اخلاق می زنند و با صدور فرمان تهدید می کنند به خطا می روند برای خلق مجرمیت و مکافات احتیاجی به وجود خدا نیست. همنوعان ما با کمک خود ما برای این کار کفایت می کنند. شما از روز داوری الهی سخن می گویید اجازه بدهید با كمال احترام به اين حرف بخندم . من به دون ترس و تزلزل در انتظار آن روزم من چيز را ديدم ام كه به مراتب از آن سخت تر است من داوري آدميان را ديدم ام براي اينها قرائن مخففه وجود ندارد. حتي نيت خير به پاي جنايت گذاشته مي شود مذهب را بيشتر به صورت تشكيلات مفصلي مي بينم كه كارش شستن و سفيد كردن است به علاوه همين طور هم بوده اما براي مدت كوتاهي. همه نادان و ابلهيم همه تنبيه شده ايم بر خود آب دهان بيفكنيم و پيش به سوي فراموشخانه بشتابيم تا ببينيم چه كس زودتر آب دهان مي افكند همين.در انتظار داوري روز قيامت نمانيد اين داوري همه روزه روي مي دهد شيد بدانيد كه در شهر هلند يكي از خانه هايي كه دكارت رادر خود جاي داده بود چه شده است ؟ آسايشگاه ديوانگان بله جنون و شكنجه به صورت همگاني در آمده است طبيعتا ما هم ناگزير كه در اين بازي شركت كنيم . شما ملتفت شده ايد كه من به هيچ چيز ابقا نمي كنم بنابراين ما چون همه داوريم پس هريك در مقابل ديگري تقصير كاريم همه به شيوه رذيلانه اي خود مسيحيم و بي آنكه خود بدانيم يك يه يك مصلوب شده ايم وقتی در خانه تنهایی و خستگی هم به آن اضافه شود انسان به آسانی خود را پیغمبر می انگارد من هم در چنین وضعیتی هستم به صحرایی از سنگ و مه و آبهای گندیده پناه آوردم ام پیامبری تهی برای دورانی حقیر الیاسی به دون مسیح اشباع شده از تب و الکل و دود تکیه زده بر این در موریانه زده انگشت به سوی آسمانی ابری بلند کرده در حالی که بر مردمانی بدون قانون لعنت می فرستم. بله آنها تحمل قضاوت را ندارند ولی بالاترین عذابهای بشر این است که بدون قانون محاکمه شود و ما همه به این عذاب گرفتاریم
خارج از خرابه های روزگاری جن زده
شهر سقوط کرده است مرده های زنده
بی مرگی دروغی ابدی
اعصاری دور و غریب مرگ مرگ
خشکیده شدن سلامت عقلت
رویارویی با آنچه نباید باشد
یکی از دوستان من مردم را به سه دسته تقسیم می کرد کسانی که ترجیح می دهند هیچ گونه سر نهان نداشته باشند تا اینکه مجبور شوند دذوغ بگویند. کسانی که دروغ گفتن را به به این ترجیح می دهند که هیچ گونه سر نهان نداشته باشند. و کسانی که دروغ و سر نهان هر دو را دوست می دارند من می گذارم تا شما هر کدام که به من بهتر می برازد انتخاب کنید وانگهی چه اهمیتی دارد؟ آیا دروغ سر انجام انسان را به راه حقیقت نمی کشاند؟ و صحبت های من خواه دروغ و خواه راست آیا همه آنها معنای واحدی ندارد ؟ پس چه باک که نادرست باشند اگر چنانچه در هر دو مورد بر آنچه من بوده ام و بر آن چه من هستم دلالت کنند؟ گاه تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید از کسی که راست می گوید آسان تر است به هر صورت هر طور می خواهید حساب کنید با این همه من گریه نمی کنم گاه انسان سرگردان می شود به بدیهیات شک می کند حتی وقتی که به اسرار زندگی لذت بخشی پی برده باشد راه حل من البته کمال مطلوب نیست ولی هنگامی که شخص به زندگی خود علاقه ندارد و قتی می داند که باید آن را عوض کند راه دیگری وجود ندارد آیا جز این نیست؟ آیا این امکان وجود دارد که کس دیگری شود محال است؟ می باید دیگر هیچ کس نبود. ولی خیالمان آسوده باشد حالا دیگر خیلی دیر شده است همیشه خیلی دیر است خوشبختانه!
مرگ در هوا هست
طناب پیچ به صندلی الکتریکی
نه این نمی تواند سرنوشت من باشد
چه کسی تو را خدا کرد که بگویی
زندگیت را از تو می گیرم
Zeus
